معنی فراست
8 بازدید
[ فِ سَ ] (ع اِمص) فهم و ادراک و زیرکی و دانایی و قیافه و آن علمی است که از صورت پی به سیرت برند. (غیاث اللغات). فراسة: کلیله گفت: تو چه دانی که شیر در مقام حیرت است؟ گفت: به خرد و فراست خویش. (کلیله و دمنه). فصلی بنوشتم بدان حال که بر وفق حدس و فراست من آمد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی). ناکسان را فراستی است عظیم گرچه تاریک طبع و بدخویند.سعدی. عقل و کیاستی و فهم و فراستی زایدالوصف داشت. (گلستان). به فراست به جای آوردم که معزول است. (گلستان). فال مؤمن فراست نظر است وین ز تقویم و زیج ما به در است.اوحدی. رجوع به فِراسة شود.[ فَ سَ ] (ع مص) سواری کردن و دانائی در مقدمهٔ اسبان و اسب شناختن. (غیاث اللغات). اسب شناسی است و دربارهٔ آن کتابها به فارسی و عربی نگاشته شده است. رجوع به فَراسَة شود.
کلمات همقافیه با «فراست»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ست» برای سرودن شعر