معنی فراداشتن
8 بازدید
[ فَ تَ ] (مص مرکب) افراختن و بلند کردن. (ناظم الاطباء). || به سویی متوجه کردن. فراپیش بردن. رجوع به فرادادن شود. || نگه داشتن: چراغی فرا راه من دارید. (یادداشت بخط مؤلف): من آن شب در آن موضع حاضر بودم و شما را چراغ فرامیداشتم. (سندبادنامه ص ۵۰). || منصوب کردن. گماشتن : دو پسر خویش را ابوالحسن و ابوسعید به نیابت خویش فراداشت. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۴۳۴). - گوش فراداشتن؛ استماع. (یادداشت بخط مؤلف).
کلمات همقافیه با «فراداشتن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «تن» برای سرودن شعر