معنی فراخور
6 بازدید
[ فَ خوَرْ / خُرْ ] (نف مرکب) شایسته و لایق و سزاوار. (برهان): خدمتکاران که فراخور وی باشند. (تاریخ بیهقی). || مناسب. متناسب. درخور. (یادداشت بخط مؤلف): پیغام فراخور نبشته بود. (تاریخ بیهقی). فراخور هر موضعی که شکار خواهند کرد آلات آن از سلاحها و چیزهای دیگر تعیین کنند. (جهانگشای جوینی).
کلمات همقافیه با «فراخور»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ور» برای سرودن شعر