معنی فراخشاخ
5 بازدید
[ فَ ] (اِ مرکب) گاو. گاو نر. ورزاو. ورزگاو. (از یادداشت بخط مؤلف): سیصد سر اسب و فراخ شاخ و گوسفند. (جهانگشای جوینی). حاضران قصهٔ شاخ زدن فراخ شاخ را از او پرسیدند. (انیس الطالبین ص ۱۳۷). به این مبلغ چهل وهفت دینار فراخ شاخی بگیر و زراعت کن. (انیس الطالبین ص ۹۹).
کلمات همقافیه با «فراخشاخ»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اخ» برای سرودن شعر