معنی واژه فدومة
6 بازدید
[ فُ مَ ] (ع مص) گنگلاج گردیدن. (منتهی الارب). فدم بودن. (از اقرب الموارد). و رجوع به فَدم شود. || درمانده در سخن شدن. || گول و درشتخوی شدن. (منتهی الارب). || فَدامة. (اقرب الموارد). و رجوع به فدامة شود.