معنی فدامة
7 بازدید
[ فَ مَ ] (ع مص) گنگلاج گردیدن. (منتهی الارب). رجوع به فَدم شود. || درمانده در سخن شدن. (منتهی الارب). فدم گردیدن. (اقرب الموارد). رجوع به فدم شود. || گول و درشت خوی شدن. (منتهی الارب). فَدامت. رجوع به فدامت و فدم شود.[ فَ دْ دا مَ ] (ع اِ) فَدّام. فَدام. فَدّوم. گویند: از فرط فدامت گویی بر دهانش فَدّامة نهاده است. (اقرب الموارد). رجوع به فدم و فَدّام [ فَ د د ] شود.
کلمات همقافیه با «فدامة»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «مة» برای سرودن شعر