معنی فخار
6 بازدید
[ فَ ] (ع مص) نازیدن. (منتهی الارب). فخر. فخارة. (اقرب الموارد): ای شده غره به ملک و مال و جوانی هیچ بدین ها تو را نه جای فخار است. ناصرخسرو. خواجه و دستور شاه داور ملک و سپاه دین عرب را پناه ملک عجم را فخار. خاقانی. || نازیدن به خوی نیکو. (منتهی الارب). خودستایی به خصال و مباهات به مناقب و مکارم از نسب و حسب و جز آن چه در خود و چه در پدران. (اقرب الموارد). || افزون داشتن کسی را بر کسی در فخر. (منتهی الارب). تفضیل کسی بر کسی در فخر. (اقرب الموارد). رجوع به فخر شود.[ فِ ] (ع مص) نبرد کردن و برابری نمودن در فخر. (منتهی الارب). مصدر دوم باب مفاعله است، چون قیاس و مقایسه. رجوع به مفاخره شود.[ فَ خْ خا ] (ع اِ) سبو. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). سفال. (ترجمان علامهٔ جرجانی). سفالینه. (منتهی الارب). خزف را نامند که به فارسی سفال است. (فهرست مخزن الادویه). خزف. صلصال. گل پخته را گویند پیش از پختن. (اقرب الموارد). در فارسی بیشتر بمعنی سفال پز و کوزه پز به کار رود. (از یادداشت بخط مؤلف). || (ص) مرد بسیارفخر. (منتهی الارب).[ فَ خْ خا ] (اِخ) موسوی، سیدشمس الدین فخاربن معد موسوی حائری. مردی عالم، فاضل، ادیب و محدث بود. او را کتابی بنام «الرد علی المذاهب فی تکفیر ابی طالب» است. رجوع به روضات الجنات چ سنگی ص ۵۰۹ شود.
کلمات همقافیه با «فخار»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ار» برای سرودن شعر