معنی فحش
10 بازدید
[ فُ ] (ع مص) از حد درگذشتن در بدی. || درگذشتن از حد در جواب و ستم کردن در آن. (منتهی الارب). دشنام. سقط. ناسزا. با دادن یا شنیدن صرف شود. (یادداشت بخط مؤلف). نافرجام گفتن. (مجمل اللغه): پاک است ز فحش ها زبانم همچون ز حرامها ازارم.ناصرخسرو. به فحش و هزل جوانی به پیری آوردم که هیچ شرم نبود از جوان و از پیرم. سوزنی. از دو دیوانم به تازی و دری یک هجا و فحش هرگز کس ندید.خاقانی. زهر از قبل تو نوشداروست فحش از دهن تو طیبات است.سعدی. || نیک زفت شدن. (منتهی الارب). || آشکاری و بی پردگی : به پارسایی و رندی و فحش و مستوری چو اختیار به دست تو نیست معذوری. سعدی.
کلمات همقافیه با «فحش»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «حش» برای سرودن شعر