معنی فحج
5 بازدید
[ فَ ] (ع مص) بزرگ منشی نمودن. (منتهی الارب). تکبر. (اقرب الموارد). || به رفتار فحج رفتن. (منتهی الارب). جلو پا را به هم نزدیک و پشت پاها را از هم دور کردن. || راه رفتن افحج. (اقرب الموارد). رجوع به افحج شود.[ فَ حَ ] (ع مص) رفتار که در آن پیش پایها نزدیک گذارند و پاشنه ها دور. (منتهی الارب). و در مغرب تباعد میان ساقین را در مرد و چهارپا گویند. (اقرب الموارد). || سخت دوری میان هر دو پا. (منتهی الارب).
کلمات همقافیه با «فحج»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «حج» برای سرودن شعر