معنی واژه فارعة
8 بازدید
[ رِ عَ ] (ع ص، اِ) مؤنث فارع. زیر کوه. || آب راههٔ بلند. (منتهی الارب). ج، فوارع. || اندازه ای از غنائم که رو به فزونی باشد اما خمس بدان تعلق نگیرد. (از اقرب الموارد). || فارعة الطریق، بالای راه و محل قطع یا حواشی آن. (از اقرب الموارد).[ رِ عَ ] (اِخ) الثقفیة. مادر حجاج بن یوسف. مسعودی او را فارغه (با غین نقطه دار) خوانده است. رجوع به مروج الذهب مسعودی، و حجاج بن یوسف در همین لغت نامه شود.[ رِ عَ ] (اِخ) دختر ابی سفیان. (منتهی الارب). رجوع به الاصابة ج ۸ شود.[ رِ عَ ] (اِخ) دختر مالک بن سنان. (منتهی الارب). رجوع به الاصابة شود.