معنی فاخر
5 بازدید
[ خِ ] (ع ص) نازنده. (منتهی الارب). || بهترین هر چیزی. گرانمایه. (منتهی الارب): آستین نسترن پر بیضهٔ عنبر شود دامن بادام بن پر لؤلؤ فاخر شود.منوچهری. شادمانی بدان که ت از سلطان خلعتی فاخر آمد و منشور.ناصرخسرو. رسول را بیاورید و خلعتی دادند سخت فاخر. (تاریخ بیهقی). مالی فاخر و تجملی وافر با آن جماعت همراه بود. (سندبادنامه ص ۲۱۸). یکی در صنعت کشتی گرفتن سر آمده، سیصدوشصت فن فاخر بدانستی. (گلستان). || غور. خرمای بزرگ بی دانه. (منتهی الارب). و گفته اند نوعی از خرماست که به فارسی کاشک نامند. (فهرست مخزن الادویه).[ خِ ] (اِخ) امام فاخربن معاذ. یکی از مشاهیر سیستان در زمان سلطان مسعود غزنوی بوده است. رجوع به تاریخ سیستان ص ۳۶۲ و ۳۶۷ شود.[ خِ ] (اِخ) نام شاعری است. رجوع به فاخری شود.
کلمات همقافیه با «فاخر»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «خر» برای سرودن شعر