معنی غیور
7 بازدید
[ غَ ] (ع ص) رشک کن. (دهار). بارشک و نیک غیرتمند. مذکر و مؤنث در آن یکسان است. ج، غُیُر. (منتهی الارب). بسیار غیرت کننده و رشک برنده. (غیاث اللغات) (آنندراج). رشکناک. رشگن. رشک بر. حسود: روزگار غیور بر کریمهٔ برّ و احسان به منافست برخاست. (ترجمهٔ تاریخ یمینی چ ۱۲۷۲ ص ۴۴۹). از آن کم میرسد هر جان بدین جشن که ره بس دور و جانان بس غیور است. عطار. سختم آید که به هر دیده ترا مینگرند سعدیا غیرتت آید نه عجب سعد غیور. سعدی (طیبات). عزیز مصر برغم برادران غیور ز قعر چاه برآمد به اوج ماه رسید.حافظ. پیراهنی که آید از او بوی یوسفم ترسم برادران غیورش قبا کنند.حافظ. || بسیار غیرت دارنده. (فرهنگ نظام). ناموس پرست. آنکه غیرت دارد. آنکه از عرض و ناموس خویش دفاع کند. آنکه در امر عرض و ناموس نهایت متعصب است. صاحب غیرت. غیرتمند. با نام و ننگ. باحمیت. باغیرت : چشم بر کار دوست دار چنان که غیوران بر اهل پردهٔ خویش.خاقانی. بازپس گردم چون اشک غیوران از چشم که ز غیرت سوی مژگان شدنم نگذارند. خاقانی. جمله عالم زآن غیور آمد که حق برد در غیرت بر این عالم سبق. مولوی (مثنوی). || کنایه از سالک و اهل سلوک. رجوع به غیوران شود. || بیدارشب. شبخیز. رجوع به غیوران شب شود: آنچه ببینند غیوران بشب باز نگویند بروز ای عجب! - غیور شب؛ بیدارشب. شبخیز. (از برهان قاطع) (از آنندراج). آنکه شب بیدار ماند. رجوع به غیوران شب شود. || در شریعت اسرائیلی کسی را گویند که نسبت بشریعت غیور باشد، و پس از ایام مسیح لفظ غیور به کسانی گفته میشد که بدون اعتنا به احکام شرع آنچه را خودشان صحیح و روا می دانستند معمول داشته ترویج میدادند. (از قاموس کتاب مقدس).[ غَ ] (اِخ) نواب اشجع الدوله غیور جنگ بهادر. از بزرگان و شاعران هند بود. بسال ۱۱۴۵ هـ . ق. متولد شد. نسبت وی به اویس قرنی میرسد. این رباعی از اوست: سحر چو برق بت سرخ پوش رفت و گذشت به یک کرشمهٔ او عقل و هوش رفت و گذشت طریق عشق ز پروانه میتوان آموخت که سوخت جان عزیز و خموش رفت و گذشت. (از صبح گلشن صص ۳۰۱ -۳۰۲ به اختصار). رجوع به کتاب مذکور شود.
کلمات همقافیه با «غیور»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ور» برای سرودن شعر