معنی غیلمی
7 بازدید
[ غَ لَ می ی ] (ع ص) جوان پهن تارک سر بسیارموی. (منتهی الارب). جوانی که فرق سر وی پهن و بسیارموی باشد. (از اقرب الموارد). غَیلَم. (اقرب الموارد) (منتهی الارب).[ غَ لَ ] (اِخ) کیرش بن جاماسب یا کیرش غیلمی. طبری (ج ۲ ص ۶۵۲) گوید: «از جملهٔ کسانی که بخت نصر یا بخترشه گماشتهٔ بهمن با خود به بیت المقدس برد کیرش [ بن ] کیکوان از ولد غیلم بن سام خازن بیت مال بهمن بود و دیگر اخشویرش بن کیرش بن جاماسب الملقب با العالم و دیگر بهرام بن کیرش بن بشتاسب بودند. (ج ۲ ص ۶۵۰). و جای دیگر (ج ۲ ص ۷۱۸) گوید: من لدن تخریب بخت نصر بیت المقدس الی حین عمرانها فی عهد کیرش بن اخشویرش اصبهبد بابل...». و کیرش همان کورش هخامنشی است، و اخشویرش نیز خشایارشا پسر اوست. (از حاشیهٔ مجمل التواریخ و القصص چ ملک الشعراء بهار صص ۲۱۳ - ۲۱۴). رجوع به همین کتاب مذکور، کیرش و کورش در این لغت نامه شود.
کلمات همقافیه با «غیلمی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «می» برای سرودن شعر