معنی غیرت
55 بازدید
[ غَ رَ ] (ع اِمص) رشک. (فرهنگ اسدی). حسد. رشک بردن، با لفظ عربی استعمال میشود، و مردانه و سرشار از صفات آن است. (از آنندراج). رجوع به غَیرَة و رشک شود: چون اسماعیل بیامد (متولد شد) و نور بیاورد، ساره غمناک گشت و بگریست از غیرت، و گفت: یا ابراهیم چه بود که از همهٔ زنان من بی فرزند ماندم. (تاریخ سیستان). هاجر حلقهٔ زرین بر گوش کرد زیباتر شد، ساره را غیرت زیادتر شد. (قصص الانبیاء چ سنگی ۱۳۲۰ ص ۵۰). آن شب ابراهیم با هاجر نزدیکی نمود، غیرت عظیم بر ساره مستولی شد. (قصص الانبیاء ایضاً ص ۵۰). فروغ خشم آتش غیرت در مغز وی [ دمنه ] بپراکند. (کلیله و دمنه). از رشک او [ مرغزار ] رضوان انگشت غیرت گزیده بود. (کلیله و دمنه). ایا حسود تو از جاه تو به غیرت و رشک ز رشک تو سرانگشت خود گزیده بگاز. سوزنی. وز بر آن بارگاه بر نگهی بود خوش حوروشی اندر آن غیرت حور جنان. خاقانی. تا باد دو زلفین ترا زیر و زبر کرد از آتش غیرت دل من زیر و زبر شد. خاقانی. آتش غیرت در نهاد او متصاعد شد و عزم انتقال مصمم کرد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی). تو فارغ از دو عالم معشوق خویش دایم وز غیرت تو هرگز کس در تو نارسیده. عطار. دشمنان او را ز غیرت میدرند دوستان هم روزگارش میبرند.مولوی. حدیث عشق تو با کس نمیتوانم گفت که غیرتم نگذارد که بشنود اغیار.سعدی. به یک نفس که برآمیخت یار با اغیار بسی نماند که غیرت وجود من بکشد. سعدی (بدایع). شاهد که با رفیقان آید به جفا کردن آمده است بحکم آنکه از غیرت و مضادت یاران خالی نباشد. (گلستان سعدی). میخواست گل که دم زند از رنگ و بوی تو از غیرت صبا نفسش در دهان گرفت. حافظ. || (اِ) بمعنی مایهٔ غیرت، مثل رشک، بمعنی مایهٔ رشک، چنانکه گویند غیرت ماه، غیرت بهار، غیرت گل و غیره : طیرهٔ جلوهٔ طوبی قد چون سرو تو شد غیرت خلد برین ساحت بستان تو باد. حافظ. شاهدی از لطف و پاکی رشک آب زندگی دلبری در حسن و خوبی غیرت ماه تمام. حافظ. || (اِمص) در تداول فارسی زبانان بمعنی حمیت و محافظت عصمت و آبرو و ناموس و نگاهداری عزت و شرف. (از ناظم الاطباء). با لفظ کشیدن و بردن استعمال میشود. (از آنندراج). ابا و سرباز زدن از قبول اهانت بر عرض. ناموس پرستی. تعصب و رقابت. رجوع به غَیرَة شود:
کلمات همقافیه با «غیرت»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «رت» برای سرودن شعر