معنی غیداق
6 بازدید
[ غَ ] (ع ص) جوان نازک و ناعم و نیکوپیکر. (منتهی الارب) (آنندراج). جوان غیربالغ یا نرم و نازک و نیکواندام. غَیدَق. غَیدَقان. (از اقرب الموارد). || بهترین جوانی و مرد جوانمرد. (منتهی الارب). کریم و بخشنده و خوشخو، و آنکه بسیار عطیه دهد. (از اقرب الموارد). فراخ کار و در نعمت برآمده. (مهذب الاسماء). || عام غیداق؛ سال فراخ. سالی که در آن نعمت فراوان باشد. و همچنین است سنة غیداق (بدون تاء تأنیث)، و نیز غیث غیداق؛ یعنی باران پرآب، و ماء غیداق؛ یعنی آب فراوان. (از اقرب الموارد). || سوسمار. (مهذب الاسماء). سوسمار نازک فربه، یا سوسمار بزرگ سال درشت. (از اقرب الموارد). || بچهٔ سوسمار. (منتهی الارب). بقولی بچهٔ سوسمار است. (از اقرب الموارد). || اسب درازقامت. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد).[ غَ ] (اِخ) نام مردی. (مهذب الاسماء). غیداق بن عبدالمطلب بن هاشم. ملقب به المقوم عموی رسول خدا بود، و مادر او خزاعیه نام داشت. رجوع به صبح الاعشی ج ۱ ص ۳۵۹ و العقد الفرید ج ۳ ص ۲۶۳ و ج ۵ ص ۷ شود.[ غَ ] (اِخ) جایی است نزدیک دشت قبچاق که تیر آنجا بسیار سخت و راست باشد، چنانکه اگر بر سنگ زنند نشکند، و آن را تیر غیداقی گویند. (از فرهنگ رشیدی). نام جایی از ترکستان، و در «شرح خاقانی» غیلاق به لام آمده بمعنی جایی در دشت قبچاق. (غیاث اللغات). جایی است نزدیک دشت قبچاق که تیر پیکاندار خوب از آنجا آورند و تیر غیداقی مشهور است. (از برهان قاطع) (از فرهنگ خطی). بنظر میرسد که این لغت ترکی و مبدل غیتاق، نام طایفه ای مانند قزاق و قلماق باشد. (از انجمن آرا) (آنندراج): به یک گشاد ز شست تو تیر غیداقی شود چو پاسخ کهسارباز تا غیداق. خاقانی (از فرهنگ رشیدی) (انجمن آرا).[ ] (اِخ) نام حصنی بود در اسپانیا نزدیک جَیّان. (رحلهٔ ابن جبیر ص ۲).
کلمات همقافیه با «غیداق»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اق» برای سرودن شعر