معنی واژه غوی
9 بازدید
[ غَ وَنْ / غَ وا ] (ع مص) ناگوارد کردن شیر شتربچه را و هلاک شدن از آن. یا سیر نشدن از شیر مادر، یا لاغر گردیدن و قریب به هلاکت رسیدن. (منتهی الارب). || (ص) منفرد. تنها. یقال: بت غَویً و غویّاً و مُغویاً؛ یعنی شب بروز آوردم تنها و دژم. (از تاج العروس) (المنجد) (اقرب الموارد) (شرح قاموس فارسی و شرح قاموس ترکی).[ غَ وی ی ] (ع ص) بیراه. (دهار) (مهذب الاسماء). گمراه. (غیاث اللغات) (منتهی الارب). ضالّ. پیرو خواهش نفس. (المنجد). گمره. ج، غویّون. (مهذب الاسماء): جز نیکویی پذیره نیاید ترا گذر در رسم و خوی تو سخن دشمن غوی. فرخی. سخاوت تو و رای بلند و طالع و طبع نه منقطع نه مخالف نه منکسف نه غوی. منوچهری. بر موسی پیمبر و بر یوشع بن نون بهتان و زور بندی ای طاغی غوی.سوزنی. شبروان راه حق را غول پندارد غوی. سیف اسفرنگ. گفت با لیلی خلیفه کاین تویی کز تو شد مجنون پریشان و غوی. مولوی (مثنوی). تو نیایی در سر و خوش میروی من همی آیم بسر در چون غوی. مولوی (مثنوی). || منفرد و تنها. یقال: بت غویاً؛ ای مخلیاً. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). بت غویاً؛ ای منفرداً. (المنجد). رجوع به غَویً شود.[ غَ وی ی ] (اِخ) از اعلام است. (منتهی الارب). از نامهاست. (تاج العروس).