جلال‌الدین محمد بلخی

جلال‌الدین محمد...

جلال‌الدین محمد بلخی

مولانا

دنبال کننده 4

صفحه شخصی

قصهٔ دیدن خلیفه، لیلی را

1
گُفت لِیلی را خَلیفه، کآن تُویکَز تو مَجنون شُد پَریشان و غَوی
2
اَز دِگَر خوبان تو اَفزون نیستیگُفت: خامُش، چون تو مَجنون نیستی
3
هَر که بیدار اَست، او دَر خواب‌ْتَرهَست بیداریش، اَز خوابَش بَتَر
4
چون به حَق بیدار نَبوَد جانِ ماهَست بیداری، چو دَر بَندانِ ما
5
جان، هَمه روز اَز لَگَدکوبِ خیالوَز زیان و سود، وَز خَوفِ زَوال
6
نی صَفا می‌مانَدَش، نی لُطف و فَرنی به سویِ آسمان، راهِ سَفَر
7
خُفته آن باشَد که او از هر خیالدارد اُمید و کند با او مَقال
8
دیو را چون حُور بینَد او به خوابپَس زِ شَهوَت ریزَد او با دیو، آب
9
چونکه تُخمِ نَسل دَر شوره ریختاو به خویش آمَد، خیال از وی گریخت
10
ضَعفِ سَر بینَد از آن و تَن پَلیدآه از آن نَقشِ پَدیدِ ناپَدید
11
مُرغ، بَر بالا پَران و سایه‌اشمی‌دَوَد بَر خاک، پَرّان مُرغ‌ ْوَش
12
اَبلَهی، صَیّادِ آن سایه شَوَدمی‌دَوَد چَندانکه بی‌‌مایه شَوَد
13
بی‌خَبَر کآن عَکسِ آن مُرغِ هَواستبی‌خَبَر که اَصلِ آن سایه کُجاست
14
تیر اَندازَد به سویِ سایه اوتَرکَشَش خالی شَوَد اَز جُست‌وجو
15
تَرکَشِ عُمرَش تَهی شُد، عُمر رَفتاَز دَویدَن دَر شِکارِ سایه، تَفْت
16
سایۀ یَزدان چو باشَد دایِه‌اَشوارهانَد اَز خیال و سایِه‌اَش
17
سایۀ یَزدان بود بَندهٔ‌ خُدامُردۀ این عالَم و زِندهٔ خُدا
18
دامَنِ او گیر زودتَر بی‌گُمانتا رَهی دَر دامَنِ آخِرْزَمان
19
کَیْفَ مَدَّ الظِّلَّ نَقشِ اولیاستکو دَلیلِ نورِ خورشیدِ خُداست
20
اندرین وادی مرو بی این دلیل«لَآ أُحِبُّ ٱلۡأٓفِلِين» کُو چون خلیل
21
رَوْ ز سایه آفتابی را بیابدامنِ شَه شمسِ تبریزی بتاب
22
ره ندانی جانب این سور و عُرساز ضیاء الحق حسام الدّین بپرس
23
ور حسد گیرد ترا در رَه گُلُودر حسد ابلیس را باشد غُلو
24
کو ز آدم ننگ دارد از حسدبا سعادت جنگ دارد از حسد
25
عَقَبه‌یی زین صَعب‌تَر در راه نیستای خُنُک آن کِش حَسَد هَمراه نیست
26
این جَسَد، خانۀ حَسَد آمَد، بِدانکَز حَسَد آلوده باشَد خاندان
27
گَر جَسَد خانۀ حَسَد باشَد، ولیکآن جَسَد را پاک کَرد اَلله، نیک
28
طَهِّرا بَیتی بَیانِ پاکی اَستگَنجِ نورِ اَست، اَر طِلِسمَش خاکی اَست
29
چون کُنی بَر بی‌حَسَد مَکر و حَسَدزآن حَسَد، دِل را سیاهی‌ها رَسَد
30
خاک شو مَردانِ حَق را زیرِ پاخاک، بَر سَر کُن حَسَد را هَمچو ما
+
+
+

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن

بحر: رمل مسدّس محذوف

۱. گُفت لِیلی را خَلیفه، کآن تُوی / کَز تو مَجنون شُد پَریشان و غَوی

قافیه: توی، غوی (حروف قافیه: «ـوی»)

ردیف: ندارد

معنی شعر: خلیفه به لیلی گفت: آیا تو همانی هستی که مجنون به خاطر عشق تو سرگشته، پریشان‌حال و گمراه بیابان‌ها شد؟!

آرایه‌های ادبی:

  • تلمیح به داستان عاشقانهٔ مشهور «لیلی و مجنون»

  • مراعات نظیر میان «لیلی»، «مجنون» و «پریشان»

  • ترادف معنایی میان «پریشان» و «غوی» (گمراه و سرگردان)

  • استفهام تقریری و آمیخته به شگفتی در مصراع اول

۲. اَز دِگَر خوبان تو اَفزون نیستی / گُفت: خامُش، چون تو مَجنون نیستی

قافیه: افزون نیستی، مجنون نیستی (حروف قافیه: «ـون»)

ردیف: نیستی

معنی شعر: خلیفه گفت: تو در زیبایی از دیگر زیبارویان برتر نیستی؛ لیلی پاسخ داد: خاموش باش، زیرا تو با دیدگان عاشقانه و والای مجنون به من نمی‌نگری.

آرایه‌های ادبی:

  • جناس مطرف میان «افزون» و «مجنون»

  • تضاد دیدگاه میان نگاه مادی خلیفه و نگاه شهودی و عاشقانهٔ مجنون

  • کنایه: «خامش» کنایه از لب فروبستن، سکوت کردن و از روی ناآگاهی داوری نکردن

  • کنایه: «مجنون نبودن» کنایه از بی‌بهره بودن از عشق حقیقی و دیدگاه عاشقانه

۳. هَر که بیدار اَست، او دَر خواب‌ْتَر / هَست بیداریش، اَز خوابَش بَتَر

قافیه: خواب‌تر، بَتَر (حروف قافیه: «ـَتَر» با در نظر گرفتن تخفیف «بدتر» به «بَتَر»)

ردیف: ندارد

معنی شعر: هر آن‌کس که در این دنیای مادی خود را هشیار و زرنگ می‌پندارد، در واقع در خواب غفلت عمیق‌تری فرورفته است؛ و این هشیاریِ ظاهری‌اش از خوابِ حسی او زیان‌بارتر است.

آرایه‌های ادبی:

  • تناقض‌نما (پارادوکس): در خواب‌تر بودن به هنگام بیداری

  • تضاد و طباق میان «بیدار» و «خواب»

  • تکرار واژه‌های «بیدار / بیداری» و «خواب / خواب‌تر»

  • جناس اشتقاق میان «بیدار» و «بیداری»

۴. چون به حَق بیدار نَبوَد جانِ ما / هَست بیداری، چو دَر بَندانِ ما

قافیه: جانِ ما، در بندانِ ما (حروف قافیه: «ـان»)

ردیف: ما

معنی شعر: تا زمانی که روح ما به نور حق و آگاهی معنوی بیدار و روشن نباشد، این هشیاری و تکاپوی دنیوی درست مانند زنجیر و زندان روح ما خواهد بود.

آرایه‌های ادبی:

  • تشبیه صریح: بیداری دنیوی (مشبه)، «دربندان» یا زندان و بند و زنجیر (مشبه‌به)، «چو» (ادات تشبیه)

  • تضاد میان «بیداری به حق» (آزادی حقیقی) و «بیداری به دنیا» (اسارت و زندان)

  • کنایه: «دربندان» کنایه از اسارت، حبس و زنجیر شدن قوای باطنی

  • جناس لاحق میان «جان» و «بندان»

۵. جان، هَمه روز اَز لَگَدکوبِ خیال / وَز زیان و سود، وَز خَوفِ زَوال

قافیه: خیال، زوال (حروف قافیه: «ـال»)

ردیف: ندارد

معنی شعر: روح آدمی سراسر روز زیر ضربات سنگین اوهام، هراسِ از دست رفتن داشته‌ها و اندیشه‌های بی‌حاصل سود و زیان مالی پایمال و فرسوده می‌شود.

آرایه‌های ادبی:

  • استعارهٔ مکنیه: «لگدکوبِ خیال» (خیال و اوهام دنیوی به اسب یا حیوان سرکشی تشبیه شده که لگدمال می‌کند)

  • تضاد و طباق میان «زیان» و «سود»

  • مراعات نظیر میان «خیال»، «زیان»، «سود» و «خوفِ زوال»

  • جناس مطرف میان «خیال» و «زوال»

۶. نی صَفا می‌مانَدَش، نی لُطف و فَر / نی به سویِ آسمان، راهِ سَفَر

قافیه: فر، سفر (حروف قافیه: «ـَر»)

ردیف: ندارد

معنی شعر: در اثر این اوهام، نه پاکی و زلالی برای جان باقی می‌ماند، نه درخشش و شکوه معنوی، و نه دیگر راهی برای عروج به سوی ملکوت و آسمان معنا پیدا می‌کند.

آرایه‌های ادبی:

  • موازنه و تقارن نحوی با تکرار ادات نفی «نی»

  • استعارهٔ مصرحه: «آسمان» استعاره از عالم قدس، تجرد و قرب الهی

  • استعارهٔ مکنیه: «راه سفر به سوی آسمان» (عروج معنوی به سفر تشبیه شده است)

  • مراعات نظیر میان «صفا»، «لطف» و «فَر» (شکوه ایزدی)

  • جناس ناقص افزایشی میان «فَر» و «سَفَر»

۷. خُفته آن باشَد که او از هر خیال / دارد اُمید و کند با او مَقال

قافیه: خیال، مقال (حروف قافیه: «ـال»)

ردیف: ندارد

معنی شعر: انسان غافل و خواب‌زدهٔ واقعی کسی است که به سرابِ توهمات دنیوی دل می‌بندد و با اوهام خود به گفتگو و هم‌نشینی می‌نشیند.

آرایه‌های ادبی:

  • تشخیص (انسان‌انگاری): گفتگو کردن («مقال») با خیال

  • استعارهٔ مصرحه: «خفته» استعاره از غافل، بی‌بصیرت و فریفتهٔ صورت‌های مادی

  • مراعات نظیر میان «امید»، «خیال» و «مقال» (گفتگو/سخن)

  • جناس مطرف میان «خیال» و «مقال»

۸. دیو را چون حُور بینَد او به خواب / پَس زِ شَهوَت ریزَد او با دیو، آب

قافیه: خواب، آب (حروف قافیه: «ـاب»)

ردیف: ندارد

معنی شعر: چنین کسی در خواب غفلت، زشتیِ اهریمن و ماده را به شکل حوریِ بهشتی می‌بیند و از روی هوس و شهوت، آب منی و توان حیاتش را با آن دیو تباه می‌کند.

آرایه‌های ادبی:

  • تمثیل احتلام در خواب برای توصیف دل‌بستن به خوشی‌های فریبنده و پوشالی جهان

  • تضاد آشکار میان «دیو» (زشتی و اهریمن) و «حور» (زیبایی و فرشتهٔ بهشتی)

  • تشبیه صریح: دیدن دیو «چون حور»

  • کنایه: «آب ریختن» کنایه از انزال شهوانی / تباه ساختن جوهرهٔ ارزشمند جان

  • جناس مطرف میان «خواب» و «آب»

۹. چونکه تُخمِ نَسل دَر شوره ریخت / او به خویش آمَد، خیال از وی گریخت

قافیه: ریخت، گریخت (حروف قافیه: «ـیخت»)

ردیف: ندارد

معنی شعر: هنگامی که بذر حیات و نیرویش را در شوره‌زاری بایر هدر داد، ناگهان بیدار شد و هوش به سرش آمد؛ آنگاه آن توهمِ زیبا به سرعت از برابرش گریخت.

آرایه‌های ادبی:

  • استعارهٔ مصرحه: «شوره» (شوره‌زار) استعاره از امور ناپایدار و بستر سترون و تباه‌کنندهٔ دنیا

  • اضافهٔ تشبیهی: «تخم نسل» (نطفه و نیروی حیات به بذر تشبیه شده است)

  • تشخیص (انسان‌انگاری): «گریختن خیال»

  • کنایه: «به خویش آمدن» کنایه از هشیار شدن پس از غفلت و پشیمانی

  • جناس لاحق میان «ریخت» و «گریخت»

۱۰. ضَعفِ سَر بینَد از آن و تَن پَلید / آه از آن نَقشِ پَدیدِ ناپَدید

قافیه: پلید، ناپدید (حروف قافیه: «ـید»)

ردیف: ندارد

معنی شعر: حاصلی جز سستی، خستگی مغز و جسمی آلوده برایش نماند؛ افسوس بر آن سراب و نقش فریبایی که به چشم آمد اما به یکباره محو و ناپدید شد!

آرایه‌های ادبی:

  • تناقض‌نما (پارادوکس): «نقشِ پدیدِ ناپدید» (جلوه‌ای که ناپایدار، سراب‌گونه و ناموجود است)

  • تضاد و طباق میان «پدید» و «ناپدید»

  • اشتقاق میان «پدید» و «ناپدید»

  • کنایه: «ضعف سر» کنایه از سستی خرد، سرگیجه و پشیمانیِ روحی

  • صوت و شبه‌جملهٔ تأسف: «آه»

۱۱. مُرغ، بَر بالا پَران و سایه‌اش / می‌دَوَد بَر خاک، پَرّان مُرغ‌ ْوَش

قافیه: سایه‌اش، مرغ‌وَش (حروف قافیه: «ـَـش»)

ردیف: ندارد

معنی شعر: پرنده‌ای در اوج آسمان پرواز می‌کند، در حالی که سایهٔ او بر روی زمین شبیه پرنده‌ای واقعی به سرعت می‌دود.

آرایه‌های ادبی:

  • آغاز تمثیل مرغ و سایه (مرغ نماد حقیقت ملکوتی؛ سایه نماد جلوه‌های مادی دنیا)

  • تضاد مکانی میان «بالا» (آسمان) و «خاک» (زمین)

  • تضاد حرکتی میان «پریدن» و «دویدن»

  • تشبیه درون‌واژه‌ای: «مرغ‌وَش» (مانند پرنده)

  • مراعات نظیر میان «مرغ»، «پَران»، «خاک» و «سایه»

۱۲. اَبلَهی، صَیّادِ آن سایه شَوَد / می‌دَوَد چَندانکه بی‌‌مایه شَوَد

قافیه: سایه شود، بی‌مایه شود (حروف قافیه: «ـایـ»)

ردیف: ـه شود

معنی شعر: نادانی به گمان اینکه سایه خودِ پرنده است، به شکار سایه برمی‌خیزد و آن‌قدر به دنبال آن می‌دود تا سراسر خسته، بی‌رمق و درمانده می‌گردد.

آرایه‌های ادبی:

  • کنایه: «ابله» کنایه از انسان مادی‌نگر که فریب جلوه‌های گذرا را می‌خورد

  • کنایه: «صیاد سایه شدن» کنایه از پیگیری امری موهوم و بی‌پایه

  • کنایه: «بی‌مایه شدن» کنایه از تهی‌دست شدن، هدر رفتن قوا و بی‌رمق گشتن

  • جناس مطرف میان «سایه» و «بی‌مایه»

۱۳. بی‌خَبَر کآن عَکسِ آن مُرغِ هَواست / بی‌خَبَر که اَصلِ آن سایه کُجاست

قافیه: هواست، کجاست (حروف قافیه: «ـاست»)

ردیف: ندارد

معنی شعر: در حالی که غافل است آن سایه تنها تصویری از پرندهٔ آسمان است، و اصلاً آگاهی ندارد که سرچشمه و حقیقت آن سایه در کجاست.

آرایه‌های ادبی:

  • تکرار صفت و قید «بی‌خبر» در آغاز هر دو مصراع

  • تضاد فلسفی و عرفانی میان «عکس/سایه» (مجاز و صورت) و «اصل» (حقیقت و معنی)

  • استفهام انکاری در پایان بیت («کجاست؟»)

  • مراعات نظیر میان «مرغ»، «هوا»، «عکس»، «سایه» و «اصل»

۱۴. تیر اَندازَد به سویِ سایه او / تَرکَشَش خالی شَوَد اَز جُست‌وجو

قافیه: او، جست‌وجو (حروف قافیه: مصوت بلند «ـو»)

ردیف: ندارد

معنی شعر: او به سوی سایه تیر می‌اندازد، تا جایی که تمام تیرهای تیردانش در این شکار بیهوده خالی و تمام می‌شود.

آرایه‌های ادبی:

  • کنایه: «تیر به سوی سایه انداختن» کنایه از صرف نیرو و همت در راه اهداف توخالی

  • کنایه: «خالی شدن ترکش» کنایه از پایان یافتن فرصت‌ها، ابزارها و توان آدمی

  • مراعات نظیر میان «تیر»، «انداختن» و «ترکش» (تیردان)

  • جناس لاحق میان «او» و «جست‌وجو»

۱۵. تَرکَشِ عُمرَش تَهی شُد، عُمر رَفت / اَز دَویدَن دَر شِکارِ سایه، تَفْت

قافیه: رفت، تَفْت (حروف قافیه: «ـَفت»)

ردیف: ندارد

معنی شعر: تیردان سرمایهٔ زندگی‌اش خالی گشت و عمرش با شتاب سپری شد، در حالی که سراسیمه به دنبال صید سایه‌ای خیالی می‌دوید.

آرایه‌های ادبی:

  • اضافهٔ تشبیهی: «ترکشِ عمر» (فرصت عمر و روزگار زندگی به تیرهای درون ترکش مانند شده است)

  • کنایه: «تهی شدن ترکش» و «رفتن عمر» کنایه از فرارسیدن پیری و مرگ

  • قید کیفی «تَفت» (با شتاب، تند، سوزان)

  • جناس مطرف میان «رفت» و «تفت»

  • تکرار واژهٔ «عمر»

۱۶. سایۀ یَزدان چو باشَد دایِه‌اَش / وارهانَد اَز خیال و سایِه‌اَش

قافیه: دایه‌اش، سایه‌اش (حروف قافیه: «ـایـ»)

ردیف: ـه‌اش

معنی شعر: اما اگر عنایت و سایهٔ خداوند (پیر روشن‌ضمیر) پرورنده و سرپرست او باشد، او را از گرفتاری در چنگال اوهام و صید سایه‌ها رهایی می‌بخشد.

آرایه‌های ادبی:

  • استعارهٔ مصرحه: «سایهٔ یزدان» استعاره از ولیّ کامل و مرشد روشن‌بین

  • تشبیه صریح: تشبیه پیر و هدایتگر الهی به «دایه» (پرورش‌دهنده)

  • جناس مطرف میان «دایه» و «سایه»

  • تضاد مفهومی میان رهایی‌بخشی «سایهٔ یزدان» و گمراه‌کنندگیِ «سایهٔ خیال»

۱۷. سایۀ یَزدان بود بَندهٔ‌ خُدا / مُردۀ این عالَم و زِندهٔ خُدا

قافیه: بندهٔ خدا، زندهٔ خدا (حروف قافیه: «ـَـنـ»)

ردیف: ـدهٔ خدا

معنی شعر: سایهٔ پروردگار در حقیقت همان بندهٔ راستین خدا (انسان کامل) است؛ کسی که از هواهای این جهان فانی مرده و به حیات ابدی الهی زنده گشته است.

آرایه‌های ادبی:

  • تضاد و تناقض‌‌نما (پارادوکس): «مُرده» و «زِنده» بودنِ هم‌زمان سالک

  • تلمیح به حدیث شریف: «مُوتُوا قَبْلَ أَنْ تَمُوتُوا» (بمیرید پیش از آنکه بمیرید)

  • تضاد مفهومی میان تعلق به «این عالم» و تعلق به «خدا»

  • جناس لاحق میان «بنده» و «زنده»

۱۸. دامَنِ او گیر زودتَر بی‌گُمان / تا رَهی دَر دامَنِ آخِرْزَمان

قافیه: بی‌گمان، آخرزمان (حروف قافیه: «ـان»)

ردیف: ندارد

معنی شعر: بی‌هیچ درنگی به دامن لطف و هدایت او چنگ بزن، تا در فتنه‌های دهشتناک دوران آخرالزمان از گمراهی نجات یابی.

آرایه‌های ادبی:

  • کنایه: «دامن گرفتن» کنایه از توسل، ارادت، پناه‌بردن و شاگردی کردن

  • کنایه: «در دامن آخرزمان» کنایه از گرداب حوادث، فتنه‌ها و ابتلائات واپسین دوران

  • تکرار واژهٔ «دامن»

  • جناس مطرف میان «بی‌گمان» و «آخرزمان»

۱۹. کَیْفَ مَدَّ الظِّلَّ نَقشِ اولیاست / کو دَلیلِ نورِ خورشیدِ خُداست

قافیه: اولیاست، خداست (حروف قافیه: «ـاست»)

ردیف: ندارد

معنی شعر: آیهٔ شریفهٔ «آیا ندیدی چگونه سایه را گستردیم؟» توصیف‌گرِ وجود اولیای الهی است؛ زیرا وجود آنان بهترین راهنما برای پی بردن به خورشید حقیقت خداوند است.

آرایه‌های ادبی:

  • تضمین و اقتباس قرآنی از آیهٔ ۴۵ سورهٔ فرقان: «أَلَمْ تَرَ إِلَىٰ رَبِّكَ كَيْفَ مَدَّ الظِّلَّ»

  • اضافهٔ تشبیهی: «خورشیدِ خدا» (ذات یا نور معرفت پروردگار به خورشید تابان مانند شده است)

  • استعارهٔ مصرحه: «سایه» استعاره از انبیای عظام و اولیای واصل

  • مراعات نظیر میان «سایه» (ظل)، «نور» و «خورشید»

۲۰. اندرین وادی مرو بی این دلیل / «لَآ أُحِبُّ ٱلۡأٓفِلِين» کُو چون خلیل

قافیه: دلیل، خلیل (حروف قافیه: «ـیل»)

ردیف: ندارد

معنی شعر: در این بیابان خطرناکِ سلوک بی‌‌راهنما قدم مگذار؛ و مانند حضرت ابراهیم خلیل (ع) بانگ برآور که «من پدیده‌های غروب‌کننده و فناپذیر را دوست ندارم».

آرایه‌های ادبی:

  • استعارهٔ مصرحه: «وادی» استعاره از مسیر پرخطرِ معرفت و سلوک الی‌‌الله

  • استعارهٔ مصرحه: «دلیل» استعاره از پیر و راهنمای راه‌بلد طریقت

  • تضمین کلام قرآنی حضرت ابراهیم در آیهٔ ۷۶ سورهٔ انعام: «قَالَ لَا أُحِبُّ الْآفِلِينَ»

  • تلمیح به داستان عبور ابراهیم (ع) از ماه و خورشید و ستاره‌‌پرستی به سوی خدای یکتا

  • جناس مطرف میان «دلیل» و «خلیل»

۲۱. رَوْ ز سایه آفتابی را بیاب / دامنِ شَه شمسِ تبریزی بتاب

قافیه: بیاب، بتاب (حروف قافیه: «ـاب»)

ردیف: ندارد

معنی شعر: از مرتبهٔ سایه بگذر و به حقیقتِ خورشید برس؛ و دامن پیر کامل، شاه شمس‌الدین تبریزی را با شوق و جانفشانی محکم در دست بگیر.

آرایه‌های ادبی:

  • ایهام تناسب در «شمس»: ۱. خورشید آسمان (در تناسب با «سایه» و «آفتاب») ۲. نام مراد مولانا (شمس تبریزی)

  • تضاد میان «سایه» و «آفتاب»

  • کنایه: «دامن تابیدن» کنایه از استوار چنگ زدن به دامن مرشد و تسلیم ارادت او شدن

  • جناس لاحق میان «بیاب» و «بتاب»

۲۲. ره ندانی جانب این سور و عُرس / از ضیاء الحق حسام الدّین بپرس

قافیه: عُرس، بپرس (حروف قافیه: «ـُرس»)

ردیف: ندارد

معنی شعر: اگر راه وصال به این جشن شادی و پیوند روحانی را بازنمی‌شناسی، نشانِ آن را از روشناییِ حق، حسام‌الدین چلبی، جویا شو.

آرایه‌های ادبی:

  • استعارهٔ مصرحه: «سور» (جشن) و «عُرس» (عروسی و پیوند) استعاره از مقام وصال معنوی و بزم دیدار حق

  • ترادف معنایی میان «سور» و «عُرس»

  • اشتقاق و تناسب نام با صفت: کاربرد لقب «ضیاءالحق» (روشناییِ حق) برای حسام‌الدین

  • جناس مطرف میان «عرس» و «بپرس»

۲۳. ور حسد گیرد ترا در رَه گُلُو / در حسد ابلیس را باشد غُلو

قافیه: گلو، غلو (حروف قافیه: «ـلو»)

ردیف: ندارد

معنی شعر: و اگر در این راه صفت شومِ حسادت راه گلویت را ببندد و مانع سلوکت شود، بدان که ابلیس در آتشِ این حسد ورزیدن بی‌اندازه افراط دارد.

آرایه‌های ادبی:

  • تشخیص و استعارهٔ مکنیه: «گلو گرفتن حسد» (حسد به دشمن یا راهزنی مانند شده که گلوی مسافر را می‌فشارد تا خفه‌اش کند)

  • کنایه: «گلو گرفتن» کنایه از مانع شدن، بند آوردن نفس و بازداشتن از حرکت

  • تلمیح به حسادت تاریخی ابلیس به آفرینش و مقام حضرت آدم (ع)

  • جناس لاحق میان «گلو» و «غلو»

۲۴. کو ز آدم ننگ دارد از حسد / با سعادت جنگ دارد از حسد

قافیه: ننگ دارد از حسد، جنگ دارد از حسد (حروف قافیه: «ـَنگ»)

ردیف: دارد از حسد

معنی شعر: زیرا ابلیس از شدت حسادت سرفرود آوردن در برابر آدم را ننگ و عار می‌شمرد، و به سبب همین کینه، همواره با هرگونه بخت، فضیلت و نیک‌بختی در ستیز است.

آرایه‌های ادبی:

  • تلمیح به سرکشی شیطان و امتناع از سجده بر آدم به دلیل کبر و حسد

  • جناس لاحق میان «ننگ» و «جنگ»

  • موازنه و تقارن نحوی در دو مصراع با تکرار ردیف «دارد از حسد»

  • مراعات نظیر میان «ننگ»، «جنگ» و «حسد»

۲۵. عَقَبه‌یی زین صَعب‌تَر در راه نیست / ای خُنُک آن کِش حَسَد هَمراه نیست

قافیه: راه نیست، همراه نیست (حروف قافیه: «ـاه»)

ردیف: نیست

معنی شعر: در سراسر راه سلوک، هیچ گردنه و سربالایی‌ای دشوارتر از این خصلت حسادت وجود ندارد؛ چقدر خوشبخت و کامرواست آن‌کس که آتش کینه‌توزی و رشک، همسفر او نیست!

آرایه‌های ادبی:

  • استعارهٔ مصرحه: «عَقَبه» (گردنهٔ سخت‌گذر کوهستان) استعاره از رذیلهٔ حسد و موانع هلاک‌کنندهٔ نفس

  • تشخیص و استعارهٔ مکنیه: «همراه نبودن حسد» (حسد مانند همسفری اهریمنی و بدشگون پنداشته شده است)

  • شبه‌جمله و کلمهٔ ستایش و غبطه: «ای خُنُک» (خوشا به حالِ...)

  • جناس ناقص افزایشی میان «راه» و «همراه»

۲۶. این جَسَد، خانۀ حَسَد آمَد، بِدان / کَز حَسَد آلوده باشَد خاندان

قافیه: بدان، خاندان (حروف قافیه: «ـان»)

ردیف: ندارد

معنی شعر: آگاه باش که این کالبد خاکی جایگاه اولیه و خانهٔ حسد است، و از شعلهٔ این حسادت، تمام خاندان و هستیِ وجود آدمی پلید و آلوده می‌‌گردد.

آرایه‌های ادبی:

  • جناس لاحق میان «جَسَد» و «حَسَد»

  • تشبیه بلیغ اسنادی: «این جسد خانهٔ حسد آمد»

  • تناسب و اشتقاق مفهومی میان «خانه» و «خاندان»

  • تکرار واژهٔ «حسد»

  • جناس مطرف میان «بدان» و «خاندان»

۲۷. گَر جَسَد خانۀ حَسَد باشَد، ولیک / آن جَسَد را پاک کَرد اَلله، نیک

قافیه: ولیک، نیک (حروف قافیه: «ـیک»)

ردیف: ندارد

معنی شعر: اگرچه کالبد مادی خاستگاه این صفت نکوهیده است، اما خداوندِ رحمان با تابش نور معرفت، این پیکر خاکی را به زیبایی تمام از لوث گناه پاکیزه ساخت.

آرایه‌های ادبی:

  • جناس لاحق میان «جَسَد» و «حَسَد»

  • تضاد مفهومی میان «آلوده بودن جسد از حسد» (بیت قبل) و «پاک کردن جسد توسط پروردگار»

  • تکرار واژهٔ «جسد»

  • قید مؤکد «نیک» (بسیار خوب و پیراسته)

  • جناس مطرف میان «ولیک» و «نیک»

۲۸. طَهِّرا بَیتی بَیانِ پاکی اَست / گَنجِ نورِ اَست، اَر طِلِسمَش خاکی اَست

قافیه: پاکی است، خاکی است (حروف قافیه: «ـاکی»)

ردیف: است

معنی شعر: فرمان پروردگار که فرمود «خانهٔ مرا پاکیزه دارید»، گواهی بر پاکیِ دلِ آدمی است؛ گرچه طلسم کالبد از جنس خاک است، اما درونش گنجینه‌ای از نور الهی پنهان است.

آرایه‌های ادبی:

  • تضمین و اقتباس از آیهٔ ۱۲۵ سورهٔ بقره: «أَنْ طَهِّرَا بَيْتِيَ لِلطَّائِفِينَ»

  • استعارهٔ مصرحه: «بیتی» (خانهٔ من) استعاره از قلب سلیم و کالبد مؤمن

  • اضافهٔ تشبیهی: «گنجِ نور» (معرفت الهی به گنجی تابناک تشبیه شده است)

  • تشبیه بلیغ اسنادی: جسم مادی به «طلسم خاکی» گنج مانند شده است

  • تضاد میان «نور» و «خاک»

  • جناس لاحق میان «پاکی» و «خاکی»

۲۹. چون کُنی بَر بی‌حَسَد مَکر و حَسَد / زآن حَسَد، دِل را سیاهی‌ها رَسَد

قافیه: مکر و حسد، سیاهی‌ها رسد (حروف قافیه: «ـَسـ»)

ردیف: ـَد (در پیوند با بن مضارع «رسـ / حسـ»)

معنی شعر: اگر در برابر انسانِ پاک‌باخته و رها از رشک نیرنگ ببافی و حسد ورزی، دود و تاریکی همان حسادت به قلب خودت بازمی‌گردد و دلت را تباه می‌سازد.

آرایه‌های ادبی:

  • تضاد مفهومی میان «بی‌حسد» (انسان کامل و مهربان) و «حسد ورزیدن»

  • استعارهٔ مکنیه و حس‌آمیزی: «رسیدن سیاهی به دل» (کدر شدن لوح جان بر اثر گناه)

  • کنایه: «سیاهی دل» کنایه از قساوت قلب، کوری باطن و از دست رفتن ایمان

  • اشتقاق میان «بی‌حسد» و «حسد»

  • ردّالصدر الی‌العجز با تکرار واژهٔ «حسد»

۳۰. خاک شو مَردانِ حَق را زیرِ پا / خاک، بَر سَر کُن حَسَد را هَمچو ما

قافیه: پا، ما (حروف قافیه: مصوت بلند «ـا»)

ردیف: ندارد

معنی شعر: در پیشگاه اولیای الهی نهایت فروتنی و افتادگی پیشه کن و خاک راهشان شو؛ و مانند ما، خاکِ هلاکت و نابودی بر سر دیو حسادت فرو ریز.

آرایه‌های ادبی:

  • ایهام و تجدید مطلع در واژهٔ «خاک»: در مصراع اول به معنای فروتنی، تواضع و فنا؛ در مصراع دوم در ترکیب کنایی «خاک بر سر کردن»

  • کنایه: «خاک شدن زیر پا» کنایه از کمال افتادگی، خضوع، تسلیم و پیوستن به جمع مریدان

  • کنایه: «خاک بر سر کردن چیزی» کنایه از نابود ساختن، رسوا کردن و از میان برداشتن

  • تشخیص (انسان‌انگاری): خاک بر سر حسد کردن (حسد به دیوی مجسم مانند شده که هلاک می‌گردد)

  • مراعات نظیر میان «خاک»، «پا» و «سر»

  • تضاد مکانی میان «پا» (فرود) و «سر» (فراز)

قسمت نظرات برای این شعر غیر فعال است.
هدیه دادن شعر «قصهٔ دیدن خلیفه، لیلی را»

یکی از دوستان خود را برای خواندن این شعر زیبا دعوت کنید.

شما هنوز کسی را دنبال نکرده‌اید یا دنبال‌کننده‌ای ندارید.

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید