معنی غوص
7 بازدید
[ غَ ] (ع مص) به آب فروشدن. (تاج المصادر بیهقی). غوطه خوردن. (فرهنگ اسدی نخجوانی). به دریا فروشدن. (ترجمان علامهٔ جرجانی تهذیب عادل). در آب فروشدن. (منتهی الارب). در آب غوطه زدن. (غیاث اللغات) (آنندراج). رفتن در زیر آب. غطس. (از اقرب الموارد). غوته خوردن. در آب فروشدن. بلک خوردن. ناغوش خوردن. غیاص. غیاصة. مَغاص. غمس. قمس. رجوع به غواص، غواصة و غوصة شود. || فرورفتن. داخل شدن در چیزی: غاص فی الارض. (دزی ج ۲ ص ۲۳۱). || غوص بر مروارید؛ در آب فرورفتن برای بیرون آوردن آن. (از اقرب الموارد). صید مروارید: غاص علی اللؤلؤ. (دزی ج ۲ ص ۲۳۱). || دانستن. یقال: غاص علی الامر؛ ای علمه. (منتهی الارب) (آنندراج). غوص بر معانی، رسیدن بغایت و غور آنها و استخراج آنچه از نظر دور است، گویند: هو یغوص علی حقائق العلم، و ما احسن غوصه علیها. (از اقرب الموارد). غور کردن در دانش. (دزی ج ۲ ص ۲۳۱). || ناگاه بر چیزی آمدن. (منتهی الارب) (آنندراج). غوص بر چیزی. هجوم کردن بر آن. (از اقرب الموارد). ناگاه بر چیزی فرودآمدن. || غاص فی الحدید؛ بمجاز، در آهن فرورفت، پوشیده شد از آهن، در موردی گویند که کسی زرهی سنگین بر تن کند و با آن کاملاً خود را فروپوشد. || ناپدید شدن از نظر. گم شدن. در موردی گویند که سخن از رودی باشد که در شنها فرورود یا به دریاچه ریزد یا در زیر زمین جاری گردد. و فعل «غاضَ یغیض» نیز به همین معنی استعمال شود. || (اِ) زمین شنزار. بیابان ریگزار، بخصوص تودهٔ ریگ که در آن فروروند. (دزی ج ۲ ص ۲۳۱).
کلمات همقافیه با «غوص»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وص» برای سرودن شعر