معنی غوشنه
5 بازدید
[ شَ / شْ نَ / نِ ] (اِ) گیاهی است که هم بخورند و هم دست شویند سیاه و سپیدفام. (فرهنگ اسدی نخجوانی). همان غوبنگ است اما در فرهنگ و نسخهٔ وفائی گیاهی است که موقع تری نان خورش کنند و چون بخشکد دست بدان شویند، و آن نوعی از سماروغ است و زنان جهت فربهی در حلوا پزند. (از فرهنگ رشیدی). دست و جامه بدان شویند و رنگ آن سیاه و سفید است و نوعی از کماة باشد. (از انجمن آرا) (آنندراج) (از فرهنگ جهانگیری) (برهان قاطع). و بعضی گویند نوعی از فُطر یعنی سماروغ است. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی) (برهان قاطع). دزی ج ۲ ص ۲۳۱ ذیل غَوشَنَه به نقل از ابن البیطار آرد: نوعی از قارچ نامعلوم، در مغرب و بنقل از لغت نامهٔ کتاب المنصوری رازی این عبارت را آورده: «الغوشفة (کذا) عشبة قلویة تستعمل اشتاتاً». (حاشیهٔ برهان قاطع چ معین). صاحب الابنیه عن حقائق الادویه گوید: غوشنه جنسی است از فطر، و سرد و تر است اندر درجهٔ دوم قولنج آرد و نفخ، و غذای بد دهد. و محمدبن زکریا گوید: طبیعتش به کمی نزدیک است، لیکن از کمی به سردی کمتر است، و از او بهتر است بخاصیت -انتهی. و داود ضریر انطاکی گوید: غوشنه که معروف به مخرمه است مانند کاسهٔ گردی است که در اندرون آن کاسهٔ دیگری کوچکتر از آن قرار دارد و مانند نمک است و قارچ نیست، بلکه شبیه آن است. (تذکرهٔ داود ضریر انطاکی ص ۲۵۲). غوشه. (بهار عجم) (برهان قاطع). غرشنه. غویشه. (برهان قاطع). روشنک. (بحر الجواهر): آن روی او بسان یک آغوش غوش خشک وآن موی او بسان یک آغوش غوشنه . یوسف عروضی (از فرهنگ اسدی).
کلمات همقافیه با «غوشنه»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «نه» برای سرودن شعر