معنی غنوده
10 بازدید
[ غُ دَ / دِ ] (ن مف / نف) در خواب شده. (برهان قاطع). خفته. رجوع به غنودن شود: همانا که برگشت پیکار ما غنوده شد آن بخت بیدار ما.فردوسی. جهان گشت ویران ز کردار اوی غنوده شد آن بخت بیدار اوی.فردوسی. خروس غنوده فروکوفت بال دهل زن بزد بر تبیره دوال.نظامی. || بعضی بمعنی نیم خواب گفته اند. (برهان قاطع). چرت زننده. به خواب سبک رفته: وَسنان؛ غنوده و خوابناک. (منتهی الارب). || آرمیده. (برهان قاطع). آسوده. آرامش یافته. رجوع به غنودن شود.
کلمات همقافیه با «غنوده»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ده» برای سرودن شعر