معنی غنم
6 بازدید
[ غَ نَ ] (ع مص) غنیمت گرفتن و بغنیمت رسیدن. غَنم. غُنم. غنیمة. غُنمان. (منتهی الارب) (المنجد). || (اِ) گوسفند. (مهذب الاسماء) (ترجمان علامهٔ جرجانی تهذیب عادل). اسم جنس است. ج، اَغْنام. (مهذب الاسماء). گلهٔ گوسفند. (دزی ج ۲). گوسپند. از لفظ خود واحد ندارد. یکی آن شاة است، و غنم اسم جنس مؤنث است که هم به نر و هم به ماده یا بهر دو اطلاق شود، و در ارادهٔ دو گله غَنَمان گویند، و در گله ها اَغنام و غُنوم و اَغانِم. یقال: خمس من الغنم ذکور، فتؤنث العدد اذا قلب من الغنم و ان عنیت الکباش. (از منتهی الارب). جمع غنم، اغانیم هم آمده است. (دزی). ضأن. (تذکرهٔ ضریر انطاکی). بز و گوسفند. (غیاث اللغات). غنم یا شاة شامل مَعَز (بز) و ضَأن (میش، خلاف گوسفند) است... و عرب گویند: راح علی فلان غَنَمان؛ یعنی دو گله که هر گله چراخور و چوپانی جداگانه دارد. و مصغر غنم، غُنَیمة است زیرا اسم جمعهایی که از لفظ خود واحد ندارند هرگاه غیر انسان باشند تأنیث آنها لازم است. و گویند: غنم مُغَنَمةٌ و مُغَنَّمةٌ؛ یعنی گوسپندان بسیار. (از اقرب الموارد). غنم اعم است از معز بمعنی ذوات الشعر، و ضأن یعنی ذوات الاصواف، مذکر باشند یا مؤنث : {/Bوَ مِنَ اَلْبَقَرِ وَ اَلْغَنَمِ حَرَّمْنََا عَلَیْهِمْ شُحُومَهُمََا. ۹-۱۶۶:۱۴۶/}(قرآن ۶/۱۴۶). کجا نبرد بود درفتد میان سپاه چو گرگ گرسنه کاندرفتد میان غنم. فرخی. ملک خراسان تراست در کف اغیار غصب موسی ملکت توئی گرگ شبان غنم. خاقانی. از خلال ملکان فرق بکن تا عصاکان ز شبان غنم است.خاقانی. دگر خلاف نباشد میان آتش و آب دگر نزاع نباشد میان گرگ و غنم.سعدی. شعله را ز انبوهی هیزم چه غم کی رمد قصاب ز انبوهی غنم.مولوی. || مقلد چون گوسفند. آنکه تقلید دیگران را درآورد. (دزی ج ۲ ص ۲۲۹).[ غَ ] (ع مص) غنیمت گرفتن و بغنیمت رسیدن. غُنم. غَنَم. غُنمان. غَنیمَة. (منتهی الارب) (اقرب الموارد) (المنجد). رجوع به غُنم شود.[ غُ ] (ع مص) غنیمت یافتن. (تاج المصادر بیهقی) (ترجمان علامهٔ جرجانی تهذیب عادل). غنیمت، و پیروزی به چیزی بی دسترنج، یا غُنم در حصول چیزی بی دسترنج آید و بس، و در غنیمت غیر آن. (منتهی الارب). ج، غُنوم. (لسان العرب). غنیمت و توانگری. توانگری. (مهذب الاسماء). غنیم. غنیمت گرفتن. غنیمت یافتن. رسیدن به غنیمت و فَی ء . رسیدن به چیزی بی رنج و مشقت و بلاعوض. || (اِ) زیادت. نَماء. فاضل قیمت. سود. بهره. (از لسان العرب). || الغُنم بالغرم؛ یعنی غنیمت در مقابل غرامت است، و همچنین گویند: الغرم مجبور بالغنم. (از اقرب الموارد). صاحب تاج العروس آرد: در حدیث است: الرهن لمن رهنه له غنمه و علیه غرمه، و غنم در اینجا بمعنی زیادت و نماء و افزایش قیمت است.[ غَ ] (اِخ) ابن اریش. از لخم از قحطانیه. وی جدی جاهلی است. منازل پسران او در اطفیحعهٔ مصر بود. (از اعلام زرکلی ج ۲ ص ۷۶۰).[ غَ ] (اِخ) نام بتی است. (از تاج العروس). و در نامهای عرب عبد غنم هست. رجوع به بت شود.[ غَ ] (اِخ) ابن تغلب بن وائل. پدر بطنی است. (منتهی الارب). پدر قبیله ای است و از ایشان «اراقم» هستند که شش برادر، و فرزندان بکربن حبیب بن عمروبن غنم بودند. (از تاج العروس).[ غَ ] (اِخ) ابن ثعلبةبن حرث بن مالک بن کنانه. بطنی از کنانه بود. (از تاج العروس).[ غَ ] (اِخ) ابن ثور. بطنی از قبیلهٔ طی ء. (از تاج العروس).[ غَ ] (اِخ) ابن دودان بن اسدبن خزیمه. وی از عدنان و جدی جاهلی است. زینب بنت جحش از نسل اوست. (از اعلام زرکلی چ ۱۳۴۶ هـ . ق. ج ۲ ص ۷۶۱). رجوع به تاج العروس ذیل غنم شود.[ غَ ] (اِخ) ابن دوس. بطنی است از قبیلهٔ ازد. (از تاج العروس).[ غَ ] (اِخ) ابن سری. بطنی است از انصار. (از تاج العروس).[ غَ ] (اِخ) ابن سِلمةبن خزرج. از قحطان. وی جدی جاهلی است از پسران او عبداللََّه بن عتیک است. (از اعلام زرکلی چ ۱۳۴۶ هـ . ق. ج ۲ ص ۷۶۱).[ غَ ] (اِخ) ابن عثمان، صحابی است. (از تاج العروس).[ غَ ] (اِخ) ابن فردوس. بطنی از باهله. (از تاج العروس).[ غَ ] (اِخ) ابن قتیبه. بطنی از باهله. (از تاج العروس).[ غَ ] (اِخ) ابن مالک بن کنانة. بطنی است از کنانه. (از تاج العروس).[ غَ ] (اِخ) ابن نجم. بطنی از قحطان. (از تاج العروس).[ غَ ] (اِخ) ابن ودیعه. بطنی است از عبدالقیس. (از تاج العروس).
کلمات همقافیه با «غنم»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «نم» برای سرودن شعر