معنی غنجه
7 بازدید
[ غُ جَ / جِ ] (اِ) جمع کردن و گردآوری نمودن، و به همین معنی به فتح اول بنظر آمده است. (برهان قاطع). رجوع به غنچه شود. || سرشتن. (برهان قاطع) (ناظم الاطباء). || گل ناشکفته. در اصل گُنجه مأخوذ از گنجیدن بود زیرا در ذات او گنجیدگی است، و برگ غنجه در اندرون با هم مجتمع و گنجان است، و گاف را برای فصاحت به غین معجمه بدل کرده اند. و بقولی غنجه به جیم فارسی است. (از غیاث اللغات) (آنندراج). و بعضی آن را مأخوذ از غَنج بمعنی ناز و کرشمه دانسته اند و این محل تأمل است. و شعرا دهان محبوب و دل عشاق را بجهت تنگی بدان تشبیه کرده اند، و از صفات آن است: دلگیر، بیهده خند، خندان، نشکفته، سربسته، خاموش، بیدار، پاکیزه دامان، نوکیسه، نوخیز و سنگ آغوش و از تشبیهات آن است: حباب، فواره، سبوی، تکمهٔ کلاه، طلسم، قفل، عروس، مهد، فانوس، کره، طفل، اخگر، مجمر، شیشه، مینا، ناخن، دست، نامه، کوچه و ناوک. (از آنندراج). غنچهٔ گل را گویند بسبب جمع کردن و گرد آوردن برگها. (برهان قاطع). رجوع به غنچه شود.[ غَ جَ / جِ ] (اِ) بمعنی غُنجه و غنچه است. رجوع به همین کلمه ها شود: دلش گرچه در حال از او رنجه شد دوا کرد و خوشبوی چون غنجه شد. سعدی (بوستان). || جمع کردن و گردآوری نمودن. (از برهان قاطع). فراهم آوری و جمع کردگی و گردآوری. (ناظم الاطباء). || سرشتن. (از برهان قاطع) (ناظم الاطباء). || رعنایی و ناز و غنج. (فرهنگ اسدی): برداشته تا حجاب شرم از رخ گه شادی و گه نشاط و گه غنجه. منوچهری. به یک کرشمه و یک غنجه زآن دو شکر خویش هزار دل بربایی هزار جان شکری.سوزنی. چو کردی غنچهٔ کبک دری تیز ببردی غنجهٔ کبک دلاویز.نظامی.
کلمات همقافیه با «غنجه»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «جه» برای سرودن شعر