معنی غنجال
5 بازدید
[ غَ ] (اِ مرکب) (از: غنج، گلگونه و غازه +آل، منسوب به) میوه ای باشد ترش که آن را حب الملوک خوانند. (فرهنگ اسدی) (از برهان قاطع). میوه ای ترش باشد. (فرهنگ اوبهی). میوه ای است ترش مزه. (فرهنگ رشیدی) (انجمن آرا) (آنندراج). غنجار. (فرهنگ رشیدی). رجوع به حب الملوک شود: و دوش نامه رسیدم یکی ز خواجه نصیر میان نامه همه ترف و غوره و غنجال. ابوالعباس (از فرهنگ اسدی). اگر صبا سخن لطف او کند در باغ نبات مصر شود بر درختها غنجال. شمس فخری (از فرهنگ رشیدی) (انجمن آرا). || هر میوهٔ ترش را گویند همچو انگور ترش و انار ترش و سیب ترش و امثال آن. (برهان قاطع).
کلمات همقافیه با «غنجال»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ال» برای سرودن شعر