معنی غمی گشتن
7 بازدید
[ غَ گَ تَ ] (مص مرکب) اندوهناک شدن. غمگین شدن. غم و اندوه داشتن. غمناک گردیدن : چو بشنید پیران غمی گشت سخت که بربست باید به ناکام رخت.فردوسی. هوا گشت چون چادر آبنوس ستاره غمی گشت ز آوای کوس.فردوسی. چو بشنید افراسیاب این سخن غمی گشت و پس چاره افکند بن. فردوسی. ز اندیشه غمی گشت مرا جان به تفکر پرسنده شد این نفس مفکر ز مفکر. ناصرخسرو. پس پیش دهران رفت و این قصه بگفت. دهران غمی گشت. (مجمل التواریخ و القصص).
کلمات همقافیه با «غمی گشتن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «تن» برای سرودن شعر