معنی غمناک
11 بازدید
[ غَ ] (ص مرکب) اندوهگین. غمگین. غمین. با غم و اندوه. محزون. غمنده : ایشان بازگشتند سخت غمناک، که جوانان کار نادیدگان بودند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۴۲۶). من که آلتونتاشم اینک بفرمان علی میروم و سخت غمناک و لرزانم بدین دولت بزرگ. (تاریخ بیهقی ایضاً ص ۸۱). من بازگشتم سخت غمناک و متحیر. (تاریخ بیهقی ایضاً ص ۳۲۵). آن روز که حسنک را بر دار کردند، استادم بونصر روزه بنگشاد و سخت غمناک بود. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۱۸۵). جبرئیل در حال بیامد و بر بالین مصطفی بنشست غمناک، و رسول را سلام کرد. (قصص الانبیاء ص ۲۴۴). و بکردار غمناکان نشسته بود. (مجمل التواریخ و القصص). گفت ترا چون غمناک می بینم. (کلیله و دمنه). بردی دل من ناگهان کردی به زلف اندر نهان روزی نگفتی کای فلان اینک دل غمناک تو. خاقانی. جانم به حشمت تو نه غمناک خرم است کارم به همت تو نه بدتر نکوتر است. خاقانی. پس به نزدیک مرد شهری آمد و چون غمناکی مستمند بنشست. (سندبادنامه ص ۳۰۱). چون آن گلبرگ رویان بر سر خاک گل صدبرگ را دیدند غمناک.نظامی. چو پیش تخت شد نالید غمناک برسم مجرمان غلطید بر خاک.نظامی. من آن تشنه لب غمناک اویم که او آب من و من خاک اویم.نظامی. غمناک نباید بود از طعن حسود ای دل باشد که چو وابینی خیر تو درین باشد. حافظ.[ غَ ] (اِخ) (حکیم...) از شاعران دربار سامانیان و معاصر رودکی بود. ابیاتی پراکنده در کتب قرن پنجم هجری از جمله فرهنگ اسدی از وی مانده است. رجوع به احوال و اشعار رودکی ص ۴۵۸ شود.
کلمات همقافیه با «غمناک»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ناک» برای سرودن شعر