معنی غمخوار
7 بازدید
[ غَ خوا / خا ] (نف مرکب) آنکه غم خورد. تیماردار. دلسوز. مهربان. غمگسار. آنکه در غم و اندوه شخصی شریک باشد. (از ناظم الاطباء). کسی که از غم و درد دیگری متألم شود، و دلسوز وی باشد. لُمّة. (منتهی الارب): جهان سربسر پر ز تیمار گشت هر آن کس که بشنید غمخوار گشت. فردوسی. همی گفت کای نیکدل یار من نبد در جهان جز تو غمخوار من.فردوسی. بدین عید مبارک شادمان باد بداندیشان او غمناک و غمخوار.فرخی. عجب دلتنگ و غمخوارم ز حد بگذشت تیمارم تو گویی در جگر دارم دوصد یاسیج گرگانی. منوچهری. ای عزیزان غمزده بنالید و ای یتیمان غمخوار بگریید... (قصص الانبیاء ص ۲۴۱). شاه غمخوار نائب خرد است شاه خونخوار شاه نیست دد است.سنایی. مرغی عجب استادم در دام تو افتادم غم میخورم و شادم غمخوار چنین خوشتر. خاقانی. خاقانی از تیمار تو حیران شد اندر کار تو ای جان او غمخوار تو، تو غم نشان کیستی. خاقانی. غمخوار ترا به خاک تبریز جز خاک تو غم نشان مبینام.خاقانی. نه دستی کین جرس برهم توان زد نه غمخواری که با او دم توان زد.نظامی. جوانمرد کو بود غمخوار او کمر بست در چارهٔ کار او.نظامی. شد کنیزک نشست با یاران بر دو ابرو گره چو غمخواران.نظامی. حد زیبایی ندارند این خداوندان حسن ای دریغا گر بخوردندی غم غمخوار خویش. سعدی (بدایع). میروی خرم و خندان و نگه می نکنی که نگه میکند از هر طرفی غمخواری. سعدی (طیبات). پیوند عمر بسته به مویی است هوش دار غمخوار خویش باش غم روزگار چیست؟ حافظ. || (اِ مرکب) مرغ بوتیمار. غمخور. غمخورک. (از فرهنگ رشیدی). رجوع به بوتیمار و غمخورک شود.
کلمات همقافیه با «غمخوار»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ار» برای سرودن شعر