معنی غلمچ
7 بازدید
[ غِ مِ ] (اِ) جنبانیدن انگشتان باشد در زیر بغل و پهلوی آدمی تا به خنده افتد. غلغچ. (از برهان قاطع). غلملج. غلملیچ. غلغلیچ. غلغلیچه. (برهان قاطع). غلغلک. غلغلی : مکن غلمچ مرا از بهر خنده که چشم از بهر تو در گریه دارم. قریع الدهر (از جهانگیری) (آنندراج).
کلمات همقافیه با «غلمچ»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «مچ» برای سرودن شعر