معنی واژه غلف
3 بازدید
[ غَ ] (ع مص) در غلاف کردن شیشه را. (منتهی الارب). در غلاف کردن. (تاج المصادر بیهقی) (آنندراج). پوشانیدن شیشه و در غلاف کردن آن. (از اقرب الموارد). || غالیه به کار داشتن. (تاج المصادر بیهقی). غالیه کردن موی و ریش را. (منتهی الارب) (آنندراج). آلودن ریش به غالیه. ابن درید گوید: این لغت عامی است و درست آن تغلیل و تغلیة است. || (اِ) درختی است مانند غرف. (منتهی الارب) (آنندراج). درختی است که بدان پوست پیرایند. (مهذب الاسماء). درختی است چون غرف که بدان دباغت کنند. (از اقرب الموارد). رجوع به غرف شود. || غلاف سبز نباتات مانند نخود و لوبیا و جز آن. (دزی ج ۲ ص ۲۲۳).[ غَ لَ ] (ع مص) بی ختنه ماندگی مرد. (منتهی الارب) (آنندراج). اغلف بودن مرد. (اقرب الموارد). بی ختنه ماندن مرد.[ غُ ] (ع اِ) جِ غِلاف. (منتهی الارب) (اقرب الموارد) (ترجمان علامهٔ جرجانی). رجوع به غلاف شود: {/Bوَ قََالُوا قُلُوبُنََا غُلْفٌ. ۱-۴۲:۸۸/}(قرآن ۲/۸۸). و له [ لجوز القطا ] اخبیة کأخبیة الکاکنج فی جوف کل خباء غلف صغیر. (مفردات ابن البیطار). || (ص) جِ اَغلَف. (منتهی الارب). جِ اَغلَف و غَلفاء. (از اقرب الموارد). رجوع به اغلف و غلفاء شود.[ غُ لُ ] (ع اِ) جِ غِلاف. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). رجوع به غلاف شود.[ غُ لْ لَ ] (ع اِ) جِ غِلاف. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). رجوع به غِلاف شود.