معنی غلة

معنی غلة

7 بازدید
[ غَ لْ لَ ] (ع اِ) درآمد هرچیزی از حبوب و نقود و جز آن، و آمد کرایهٔ مکان و مزد غلام و ماحصل زمین. ج، غَلاّت. (منتهی الارب) (آنندراج). ج، غَلاّت، غِلال. (اقرب الموارد). کرای سرای و کلبه و کاروانسرای باشد. (فرهنگ اسدی). دخل و درآمد چون کرای خانه و مزد غلام و فایدهٔ زمین و ثمر درخت و شیر و گاو و گوسفند و شتر و نتاج حیوان اهلی. || گندم و جو و شالی و جز آن. (آنندراج). مطلق حبوبات و انواع مختلف بقولات. (قاموس کتاب مقدس). در استعمال فارسی زبانان به معنی گندم و جو و ارزن، و آنچه از آرد آن نان کنند. در فرهنگ اسدی آمده: خنبه چهار دیواری بکنند بر مثال چرخشتی و اندر آن غله کنند. -انتهی. نوع گندم و جو در تداول فارسیان : غرجستان جایی بسیارغله و کشت و برز و آبادان است. (حدود العالم). و ایشان را [ مردم فراو را به دیلمان ] هیچ کشت و برز نیست و غله از حدود نسا و دهستان آرند. (حدود العالم). و طعام و غلهٔ سرندیب از این شهر [ از شهر نوبین ] است. (حدود العالم). این قوم بر خوید و غله فرودآیند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۵۹۴). از همه خوبتر ما را به غزنین چندین غله است و اینجا چنین ماندگی. (تاریخ بیهقی ایضاً ص ۶۲۲). از همه خوبتر آنکه غله رسیده باشد و خصمان با سر غله اند. (تاریخ بیهقی ایضاً ص ۶۲۶). در اینجا همیخیزدش غله کایزد در آن عالم دیگر انبار دارد.ناصرخسرو. تا در آن شهر غله و دیگر اسباب خریدندی و به زیان آوردندی به آب و آتش و در چاهها ریختن. (فارسنامهٔ ابن البلخی ص ۵۷). به غازی غله دادی و زر و سیم به کافر بر اینسان بالسویة.سوزنی. عمال و معتمدان او در انبارهای غله بازکردند و غلها بریختند، و بر فقرا و مساکین صرف کردند. (ترجمهٔ تاریخ یمینی چ ۱۲۷۲ هـ . ق. ص ۳۳۰). یکی غله مرداد مه توده کرد ز تیمار وی خاطر آسوده کرد.سعدی. ترک دنیا به مردم آموزند خویشتن مال و غله اندوزند.سعدی. اندک اندک به هم شود بسیار دانه دانه ست غله در انبار.سعدی. و از آن ولایت [ از ولایت فراه ] غلهٔ وافر حاصل میشود. (روضات الجنات فی اوصاف مدینة هرات ج ۱ ص ۳۳۶). || درمهایی که بیت المال آن را برگرداند و بازرگانان آن را گیرند. ما یرده بیت المال و یأخذه التجار من الدراهم. (اقرب الموارد) (تعریفات جرجانی). || خراجی که مولی بر عبد واجب کند در هر ده درهم. الضریبة التی ضرب المولی علی العبد کل عشرة دراهم. (تعریفات جرجانی از اقرب الموارد). کم ضریبة عبدک؛ ای غلته. (منتهی الارب). || شیر نخست که از پستان برآید. (فرهنگ اوبهی). - پرغله؛ غله خیز. آنجا که غلهٔ فراوان دارد: بستان خدای است چنان دان که شریعت پرغله و پرکشت و درختان فراوان. ناصرخسرو. - غلهٔ دیوانی؛ غلهٔ شاهی. (آنندراج).
[ غُ لْ لَ ] (ع مص) تشنه شدن. سخت تشنه شدن. حرارت در اندرون کسی بودن. (اقرب الموارد). || (اِمص) تشنگی. سوزش و سختی آن. سوزش شکم. (منتهی الارب) (آنندراج). عطش یا سختی آن یا حرارت آن. ج، غُلَل. (از اقرب الموارد). تشنگی به افراط. (برهان قاطع). تشنگی سخت. (فرهنگ جهانگیری). || (اِ) شاماکچه که زیر زره پوشند. (منتهی الارب) (آنندراج). شعاری که زیر لباس پوشند. شعار تحت الثوب. (اقرب الموارد). || خرقة تشد علی رأس الابریق؛ پارچه ای که بر سر ابریق بندند. (اقرب الموارد). || در فرهنگ جهانگیری به معنی آفتابه و در برهان قاطع به معنی لولهٔ آفتابه نیز آمده است و این شاید بر اساس معنی قبلی (پارچهٔ سر آفتابه) باشد که از قبیل اطلاق جزء بر کل است. || آنچه در آن پنهان شوند. ما تواریت فیه. (اقرب الموارد).

کلمات هم‌قافیه با «غلة»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «لة» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید