معنی غف
8 بازدید
[ غَ ] (اِ) موی درهم پیچیده و مجعد. (از برهان قاطع). موی مجعد باشد. (فرهنگ اوبهی). موی جعد باشد. (معیار جمالی شمس فخری). || هرچیز محکم و استوار و سخت و هنگفت و بسته. (ناظم الاطباء).[ غَ ف ف ] (ع اِ) برگ خشک شده. (منتهی الارب) (آنندراج). برگ تری که خشک شود. (از اقرب الموارد). || (مص) به حیله به دست آوردن. به دست آوردن از راه ملایمت و زبردستی، مثلاً در مورد جلب توجه نیک کسی استعمال کنند. || گول زدن. فریفتن. || دسیسه کردن. توطئه کردن. اسباب چینی کردن. || منحرف کردن. پرسیدن برای غافلگیر کردن. (دزی ج ۲ ص ۲۱۷).[ غُ ف ف ] (ع اِ) قوت روزگذار. (ناظم الاطباء) در فرهنگها به این معنی غُفَّة آمده است. رجوع به غُفَّة شود.
کلمات همقافیه با «غف»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «غف» برای سرودن شعر