معنی غض
7 بازدید
[ غَ ض ض ] (ع مص) غض طَرف؛ فروخوابانیدن چشم را. (منتهی الارب) (آنندراج). چشم خوابانیدن. (غیاث اللغات) (ترجمان علامهٔ جرجانی). فروخوابانیدن چشم. (تاج المصادر بیهقی): غض بصر؛ چشم پوشی. غض بصر از کسی؛ برگردانیدن چشمها از او. || غض طرف کسی؛ واداشتن او به پائین آوردن چشمان خود. (دزی ج ۲ ص ۲۱۵). || غض طَرف؛ برداشت کردن مکروه را. (منتهی الارب). برداشتن مکروه. (آنندراج). تحمل کردن و برداشتن مکروه. (غیاث اللغات). غض طرف برای کسی؛ تحمل مکروه بر او، شاعر گوید: «و ماکان غض الطرف منّا سجیّة». (از اقرب الموارد). || غض صوت؛ فروداشتن آواز را. و منه قوله تعالی : {/Bوَ اُغْضُضْ مِنْ صَوْتِکَ . ۵-۸۳۱:۱۹/}(قرآن ۳۱/ ۱۹). (منتهی الارب) (آنندراج) (غیاث اللغات). فروداشتن آواز. (تاج المصادر بیهقی). آواز فروداشتن. (ترجمان علامهٔ جرجانی). || کم گردیدن مرتبهٔ کسی و برافتادن از پایهٔ خود. || غضّ شاخه؛ شکسته گردیدن آن و جدا نگشتن. (منتهی الارب) (آنندراج). || غضّ چیزی؛ کم کردن آن. (منتهی الارب). نقصان کردن. (غیاث اللغات) (آنندراج): غض الشی ء؛ نقصه، تقول: لااغضّک درهماً؛ ای لاانقصک. (اقرب الموارد). غذّ مبدل غض است. رجوع به نشوءاللغة العربیة ص ۵۴ شود. || (ص) تازه روی خندان. || تازه. (منتهی الارب) (آنندراج). طریّ. (اقرب الموارد). تر و تازه: الحصرم هو غض العنب مادام اخضر. (ابن البیطار). || شکوفهٔ نازک. (منتهی الارب) (آنندراج). الطلع الناعم. (اقرب الموارد). تُرد. شکوفهٔ نرم. (ناظم الاطباء). || (اِ) گوسالهٔ نوزاده. ج، غِضاض. (منتهی الارب) (آنندراج). الحدیث النتاج من اولاد البقر. (اقرب الموارد). || (اِمص) جوانی. (منتهی الارب) (آنندراج). جوانی با خرمی و خندانی: شباب غض؛ ای ناضر. (اقرب الموارد).[ غَ ضِنْ ] (ع ص) در اصل غضی است، بعیر غض به معنی شتر دردشکم رسیده از خوردن غضا. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). رجوع به غضی شود.
کلمات همقافیه با «غض»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «غض» برای سرودن شعر