معنی غسان

معنی غسان

9 بازدید
[ غُ ] (ع اِ) اقصی القلب. (منتهی الارب) (آنندراج). غُسان یا غَسّان (به ضبط لسان العرب)، ته دل، گویند: «لقد علمت ان ذلک من غسان قلبک»؛ ای من اقصی نفسک. (از اقرب الموارد).
[ غِ ] (ع اِ) پوست پاره ای که کودکان پوشند. (منتهی الارب) (آنندراج). جلد یلبسه الصبی. (اقرب الموارد).
[ غَ سْ سا ] (ع اِ) تیزی جوانی. (منتهی الارب) (آنندراج). یقال: ما انت من غسانه؛ ای من رجاله. (منتهی الارب) (اقرب الموارد).
[ غَ سْ سا ] (اِخ) آبی است. نزل علیه قوم من الازد فنسبوا الیه، منهم بنوجفنه رهط الملوک. (منتهی الارب). آبی است بین دو وادی رمع و زبید در یمن، هر که از «ازد» بدان فرودآید و از آن بیاشامد غسان نامیده شود و هرکه نیاشامد غسان خوانده نشود. (از تاج العروس). نام آبی که بنی مازن بن ازدبن غوث که همان انصارند و بنی جفنه و خزاعه بر آن فرودآمدند، و بدان نامیده شدند. در کتاب عبدالملک بن هشام آمده: غسان آبی است در سد مأرب در یمن، که آبشخور بنی مازن بن ازدبن غوث بود، و گویند: غسان آبی است در مشان نزدیک جحفه. نصر گوید: غسان آبی است در یمن میان رمع و زبید، و قبایل مشهور بدان منسوبند. و گویند آن نام چهارپایی است که در این آب افتاد و آب به نام وی خوانده شد. حسان و به قولی سعدبن حصین جد نعمان بن بشیر گوید: یا بنت آل معاذ اننی رجل من معشر لهم فی المجد بنیان شم الانوف لهم عز و مکرمة کانت لهم من جبال الطود ارکان اما سألت فانا معشر نجب الازد نسبتنا و الماء غسان. (از معجم البلدان). رجوع به تاریخ قم صص ۲۸۳ -۲۸۴ شود.
[ غَ سْ سا ] (اِخ) پدر قبیله ای است به یمن، و از آن قبیله اند ملوک غسان. (منتهی الارب). مازن بن ازدبن غوث است. (از تاج العروس). قبیله ای است عربی از قبایل «ازد» که اصلاً از یمن بودند، و چون در محلی پرآب به نام غسان سکنی داشتند به همین نام خوانده شده اند. از این قبیله در دورهٔ جاهلیت در شام خاندان غسانیان حکومت کردند و در عصر اسلام نیز بعض مشاهیر به نام غسانی به ظهور رسیده اند. (از قاموس الاعلام ترکی). - ملوک غسان. رجوع به غسانیان شود.
[ غُ سْ سا ] (اِخ) بطنی است از حضرموت. (انساب سمعانی ورق ۴۰۹ الف).
[ غَ سْ سا ] (اِخ) ابن ابان یمامی، مکنی به ابوروح. احمدبن محمدبن عمربن یونس یمامی از وی حدیثی نقل کرده است. (از لسان المیزان ج ۴ ص ۴۱۸).
[ غَ سْ سا ] (اِخ) ابن برزین. رجوع به ابوالمقدم غسان شود.
[ غَ سْ سا ] (اِخ) ابن ذهیل سلیطی. شاعری از عرب بود و جریر را هجا گفت. جاحظ در البیان و التبیین (ج ۳ ص ۱۲۶) از شاعری به نام غسان خال «عدار» نام میبرد، و دو بیت شعر از او نقل میکند و شاید همین غسان بن ذهیل باشد.
[ غَ سْ سا ] (اِخ) (متوفی به سال ۲۲۶ هـ . ق.) ابن ربیع ازدی موصلی. از عبدالرحمن بن ثابت بن ثوبان و لیث بن سعد حدیث شنید، و احمد و یحیی و ابویعلی و دیگران از او حدیث سماع کردند. (از لسان المیزان ج ۴ ص ۴۱۸).
[ غَ سْ سا ] (اِخ) ابن عباد. عم زادهٔ فضل بن سهل ذوالریاستین. او والی خراسان و ماوراءالنهر از طرف مأمون بود. رجوع به حبیب السیر چ خیام جزء ۳ از مجلد ۲ ص ۳۵۲ و تاریخ الحکماء قفطی ص ۷۴ و العقد الفرید ج ۸ ص ۱۴۰ و تاریخ سیستان ص ۱۷۶ و تاریخ بخارای نرشخی ص ۹۰ شود.
[ غَ سْ سا ] (اِخ) ابن عبدالحمید. او کاتب جعفربن سلیم بن علی است. و شیرین سخن و بلیغ و لطیف معانی بود. او راست کتاب رسائل و کتب مدونهٔ دیگر. (از فهرست ابن الندیم). جهشیاری و ابن قتیبة وی را کاتب سلیمان بن علی ذکر کرده اند. رجوع به کتاب الوزراء والکتاب ص ۷۶ و عیون الاخبار ج ۳ ص ۲۰۶ و لسان المیزان ج ۴ ص ۴۱۸ شود.
[ غَ سْ سا ] (اِخ) ابن عبید حسن (کذا)بن حفص اصفهانی. فقیه محدث و راوی کتاب جامع الصغیر سفیان ثوری است. (فهرست ابن الندیم). صاحب لسان المیزان گوید: غسان بن عبید موصلی از ابن ابی ذئب و شعبه و گروهی روایت کرده است او از جملهٔ ثقات و راوی جامع سفیان بود. رجوع به لسان المیزان ج ۴ ص ۴۱۸ شود.
[ غَ سْ سا ] (اِخ) ابن عمر عجلی. از سفیان ثوری روایت کند. (از لسان المیزان ج ۴ ص ۴۱۹).
[ غَ سْ سا ] (اِخ) ابن فضل بن زید. ابوحامد اشعری از وی حدیثی نقل کرده است. رجوع به ذکر اخبار اصبهان ج ۲ ص ۱۵۱ و عیون الاخبار ج ۳ ص ۵۲ شود.
[ غَ سْ سا ] (اِخ) ابن مالک. او از حمادبن سلمة روایت کند، و به قول ابوحاتم ضعیف است. (از لسان المیزان ج ۴ ص ۴۱۹)
[ غَ سْ سا ] (اِخ) ابن محمدبن غسان بن موسی عکلی، مکنی به ابوعلی. او از اسحاق بن جمیل حدیث کند. رجوع به ذکر اخبار اصبهان ج ۲ ص ۱۵۱ شود.
[ غَ سْ سا ] (اِخ) ابن مضر، مکنی به ابومضر، تابعی و محدث است.
[ غَ سْ سا ] (اِخ) ابن مفضل العلاء، مکنی به ابومعاویه. تابعی است. رجوع به ابومعاویه غسان شود.
[ غَ سْ سا ] (اِخ) ابن ناقد. او از ابوالاشهب روایت کند، و مجهول است. (از لسان المیزان ج ۴ ص ۴۲۰).
[ غَ سْ سا ] (اِخ) ابن یسار عوذی، مکنی به ابومالک. رجوع به ابومالک عوذی شود.
[ غَ سْ سا ] (اِخ) سلمی، مکنی به ابوعبدالرحمن. از عون بن ذکوان حدیثی روایت کرده است. (از لسان المیزان ج ۴ ص ۴۱۹).
[ غَ سْ سا ] (اِخ) کوفی مرجی، رئیس فرقهٔ مرجئه. این شخص چنانکه مقریزی پنداشته غسان بن ابان محدث معروف نیست، زیرا غسان بن ابان یمامی بود و این کوفی است. رجوع به کشاف اصطلاحات الفنون ذیل غسانیه و ترجمهٔ الفرق بین الفرق به اهتمام محمد جواد مشکور و ضحی الاسلام ج ۳ ص ۳۲۱ و رجوع به غسانیه شود.
[ غَ سْ سا ] (اِخ) محمدبن عبداللََّه بن محمدبن یوسف عبدی، معروف به غسان بن ابی غسان، مکنی به ابوعبداللََّه. او خطیب بود. (لسان المیزان ج ۵ ص ۲۱۸). پدر یحیی بن غسان است و در وفد عبدالقیس نزد پیغامبر آمد. اسناد حدیث وی دربارهٔ اشربه و اوعیه مضطرب است. (از الاستیعاب ص ۵۱۷). رجوع به الاصابة جزء ۵ ص ۱۸۹ و لسان المیزان ج ۵ ص ۲۱۸ شود.

کلمات هم‌قافیه با «غسان»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «ان» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید