معنی غزو
8 بازدید
[ غَ زْوْ ] (ع مص) خواستن و جستن و آهنگ کسی کردن. (منتهی الارب). آهنگ و خواستن چیزی را و جستن و آهنگ چیزی کردن. (آنندراج). آهنگ کردن، یقال: غزوی کذا؛ ای قصدی. (منتهی الارب). طلب الشی ء. (تاج المصادر بیهقی). اراده و طلب و قصد: عرفت ما یغزی من هذا لکلام؛ ای یراد. (اقرب الموارد). جنگ کردن با دشمن. در پی جنگ و غارت دشمن گردیدن. (منتهی الارب). قصد دشمن کردن. به جنگ کسی شدن. (تاج المصادر بیهقی). قصد دشمنان برای جنگ و غارت دیار ایشان. مغزی. غَزات. غَزَوان. غزاوة. (اقرب الموارد). قصد قتال. (کشاف اصطلاحات الفنون). || در شرع این لفظ اختصاص یافته به قتال با کفار. (از کشاف اصطلاحات الفنون). کافر کشتن. (ترجمان علامهٔ جرجانی). با دشمن دین جنگ کردن : و ایشان [غوزیان ] به هر وقتی به غزو آیند به نواحی اسلام به هر جایی که افتد و برکوبند و غارت کنند و زود بازگردند. (حدود العالم). غزو است مرا پیشه و همواره چنین باد تا من بوم از بدعت و از کفر جهانشوی. فرخی. تا روز به شادی بگذاریم که فردا وقت ره غزو آید و هنگام تکاپوی.فرخی. هر سال کو به غزو رود قوم خویش را زینگونه عالمی به وجود آرد از عدم. فرخی. امیر محمود (رض) به غزو غور رفت. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۱۰۶). و چون این قواعد استوار گشت و کارها قرار گرفت اگر رأی غزو دوردست تر افتد توان کرد سال دیگر با فراغت دل. (تاریخ بیهقی ایضاً ص ۲۸۵). امیر برفت و غزو سومنات کرد و به سلامت بازآمد. (تاریخ بیهقی ایضاً ص ۲۰۷). به غزو روی نهادی و روی روز بگرد کبود کرده چو نیل و سیاه کرده چو قار. مسعودسعد. چو همتت همه غزو است مانعی نبود و گرچه موج زند رهگذار از آتش و آب. مسعودسعد. مراد دین و دنیای تو زین غزو برآید وین دلیلی آشکار است.مسعودسعد. تیغ زن تا بر تو خواند رسم جدت آفرین غزو کن تا از تو گردد جان جدم شادمان. سیدحسن غزنوی. گر ز پی غزو غز قصد خراسان کنی گرد سواران کند چهرهٔ گردون دژم.خاقانی. فتح تو به سومنات یابم غزو تو به مولتان ببینم.خاقانی. و با عقل و اجتهاد غزو و جهاد فرمود. (سندبادنامه ص ۳). سلطان را ارادهٔ غزوی افتاد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی چ ۱۲۷۲ هـ . ق. ص ۳۴۱). آندم که منصور در غزو روم ایستاد و شورش جنگ برپا شد... (ترجمهٔ تاریخ یمینی ایضاً ص ۴۴۶). رایات سلطان به سبب غزوی از غزوات دور افتاد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ایضاً ص ۳۶۰). اندر آخر حمزه چون در صف شدی بی زره سرمست در غزو آمدی. مولوی (مثنوی). بود ذکر حلمها و شکل او بود ذکر غزو و صوم و اکل او. مولوی (مثنوی). سنگ با تو در سخن آمد شهیر کز برای غزو طالوتم بگیر.مولوی (مثنوی). || در اصطلاح اهل سیر لشکری است که به قصد قتال با کفار به جایی گسیل شوند در صورتی که حضرت پیغمبر (ص) شخصاً همراه لشکر باشد، و اگر آن حضرت همراه لشکر نبوده باشد آن لشکر را سریه گویند و بعث نیز نامند. (کشاف اصطلاحات الفنون). || از دم شمشیر گذراندن. قتل عام کردن: و فتحه غلبة علی النصاری و غزا جمیع من کان فی داخله. || غزو بالملعوب؛ زورخانه بازی کردن. زورورزی کردن: و غزی(!) هو و اباه بالملعوب و الصراع و الفلاح. و انا غاوی (غازی) ملعوب مصارع معالج ملاکم. (دزی ج ۲ ص ۲۱۲).
کلمات همقافیه با «غزو»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «زو» برای سرودن شعر