معنی غزالی

معنی غزالی

8 بازدید
[ غَ ] (ص نسبی) منسوب به غزالة که قریه ای است از مضافات طوس مولد امام محمد غزالی. (غیاث اللغات). به قولی لقب ابوحامد و برادر وی احمد است. رجوع به غزالة و ابوحامد غزالی و احمد غزالی و غزالی شود. || (اِ) در اصطلاح طب قسمی از نبض است. || نوعی خرما که دراز و قهوه ای رنگ است. (دزی ج ۲ ص ۲۱۱).
[ غَ زْ زا ] (ص نسبی) منسوب به غزال. لقب ابوحامد محمدبن محمدبن محمدبن احمد طوسی، و لقب برادر او احمدبن محمدبن محمدبن احمد است. صاحب غیاث اللغات گوید: در این مورد غزالی به تخفیف ثانی صحیح است و به تشدید آن محض خطاست. رجوع به غَزّال و ابوحامد غزالی و احمد غزالی و غزالی و مدخل قبل غزالی شود.
[ غَ ] (اِخ) شاعر. او راست: کتاب «مرآة الکائنات» به زبان فارسی که دربارهٔ تاریخ از آغاز خلقت تا اواخر دولت سلیمانیه است. (کشف الظنون چ استانبول ستون ۱۶۴۹).
[ غَ ] (اِخ) برسوی. (متوفی به سال ۹۴۱ هـ . ق.) مولی محمد برسوی، معروف به دلی برادر. او را دیوانی به ترکی است.
[ غَ ] (اِخ) تبریزی. صادقی کتابدار در مجمع الخواص (ترجمه، ص ۲۵۸) او را از جملهٔ شعرای معاصر خود (قرن دهم هجری قمری) شمرده، گوید: حریفی رند و لاابالی بود و اوقات خود را به نحاسی میگذرانید. طبعش بد نیست و این مطلع ازوست: سیل اشکم همچو طفلان میکند میل کنار برکنارم تا نمی آید نمی گیرد قرار.
[ غَ زْ زا ] (اِخ) طوسی. ابوحامد محمدبن محمدبن محمدبن احمد. رجوع به ابوحامد غزالی شود: او بود صد جوینی و غزالی اینت غبن کاندر جهان نه کندریی بود و نه نظام.خاقانی.
[ غَ زْ زا ] (اِخ) طوسی. احمدبن محمدبن محمدبن احمد. رجوع به احمد غزالی شود.
[ غَ زْ زا ] (اِخ) طوسی. (متوفی به سال ۸۳۰ هـ . ق.) محیی الدین محمد غزالی. از علما و زهاد زمان شاهرخ بن امیرتیمور گورکان بود. (تذکرهٔ دولتشاه سمرقندی و تاریخ حبیب السیر از غزالی نامه ص ۲۵۹).
[ غَ زْ زا / غَ ] (اِخ) (متوفی در رجب سال ۵۱۳ هـ . ق.) عبدالباقی بن محمدبن عبدالواحد، مکنی به ابومنصور. معاصر امام غزالی و شاگرد کیای هراسی بود و ابوطاهر سلفی از وی روایت میکند. (طبقات الشافعیة ج ۴ ص ۲۴۲ از غزالی نامه ص ۲۵۸).
[ غَ زْ زا ] (اِخ) (متوفی به سال ۷۲۱ هـ . ق.) علی بن محمد او ابن ابی قصیبه است و جز غزالی مشهور میباشد. او راست: کتاب «میزان الاستقامة لاهل القرب و الکرامة». (از کشف الظنون چ ۲ استانبول ۱۹۴۱م. ستون ۱۹۱۶).
[ غَ ] (اِخ) چلبی. (متوفی به سال ۱۴۳۷ م.) شاعری عثمانی و نامش محمد بود. در بروسا به دنیا آمد و در مکه درگذشت. در «بسفر» مسجدی و گرمابه ای و باغی ساخت، او راست: «دافع الغموم و رافع الهموم». (از اعلام المنجد).
[ غَ ] (اِخ) لوکری. علی بن محمد غزالی لوکری، مکنی به ابوالحسن. رجوع به ابوالحسن شود.
[ غَ ] (اِخ) مروزی. عوفی در لباب الالباب (چ ۱۳۳۵ ص ۳۶۲ او را جزو شعرای آل سلجوق (خراسان) به شمار آورده، گوید: آنکه به دام لطف طبع غزال لطایف صید کردی و جان را از لذت شعر و غزل او کعب الغزال به کام رسیدی. این یک غزل از منشآت اوست، که میگوید: عشق تو مرا بلا و شر دارد در عشق تو جان کجا خطر دارد؟ هجر تو به کشتن من مسکین هر روز بهانه ای دگر دارد در صحبت تو کسی که دل بندد بسیاری را که از تو بردارد از صحبت تو کجا بپرهیزد آن کس که ز درد جان خبر دارد اندر غم تو غزالی عاشق حقا که ز جانت دوستر دارد.
[ غَ ] (اِخ) مشهدی. صاحب مجمع الفصحاء آرد: او از مشاهیر شعرای زمان شاه طهماسب صفوی بوده است. کلیاتش هفتاد هزار بیت است و مثنویات متعدد دارد، از جملهٔ آنها «رشحات الحیات» و «اسرار المکتوم» و «نقش بدیع» است. مسافرت هندوستان رفته و با شیخ فیض دکنی صحبت داشته است. او در سنهٔ ۹۷۰ هـ . ق. درگذشت. (مجمع الفصحاء چ ۱۲۹۵ هـ . ق. ج ۲ ص ۲۵). جملهٔ (سنهٔ نهصد و هشتاد) لفظاً و معناً ماده تاریخ اوست. (ریحانة الادب ج ۳ ص ۱۵۱). در مجمع الخواص (ص ۱۳۸) چنین آمده: غزالی مشهدی در اوایل عمر شاعر شناخته شد و چون نوری دندانی را هجو گفت شهرتی به سزا یافت. در زمان شاه مرحوم از تهمت ارتداد اندیشید و مهاجرت اختیار کرده به هندوستان رفت، پیش اکبر شاه مقبول القول گردید و چنانکه گویند جمعیتش نیز از ۶۰۰۰۰ تن تجاوز کرد. اینکه تزاید جمعیت را دلیل رذالت میشمارند دربارهٔ وی درست بوده است. گویند شانزده جلد کتاب تصنیف کرده است و این دلیل جمعیت خاطر است. از جمله کتابی است به نام «نقش بدیع» که به عراق آوردند. -انتهی. این ابیات از مثنوی «نقش بدیع» اوست : خاک دل آن روز که می بیختند شبنمی از عشق بر آن ریختند دل که بدان رشحه غم اندود شد بود کبابی که نمک سود شد دیدهٔ عاشق که دهد خون ناب هست همان خون که چکد زآن کباب بی اثر مهر چه آب و چه گل بی نمک عشق چه سنگ و چه دل دل که ز عشق آتش سودا در اوست قطرهٔ خونی است که دریا در اوست به که نه مشغول بدین دل شوی کش ببرد گربه چو غافل شوی آهن و سنگی که شراری در اوست بهتر از آن دل که نه یاری در اوست نیست دل آن دل که درو داغ نیست لالهٔ بی داغ در این باغ نیست دامن از اندیشهٔ باطل بکش دست ز آسودگی دل بکش قدر دل آنانکه قوی یافتند از قدم پاکروی یافتند عشق بلند آمد و دلبر غیور در ادب آویز و رها کن غرور چرخ در این سلسله پا در گل است عقل درین مرحله لایعقل است روی بتان گرچه سراسر خوش است کشتهٔ آنیم که عاشق کش است هر بت رعنا که جفاکیش تر میل دل ما سوی او بیشتر سوزش و تلخی است غرض از شراب ورنه به شیرینی از آن خوشتر آب یا منگر سوی بتان تیزتیز یا قدم دل بکش از رستخیز حسن چه دل بود که دادش نداد عشق چه تقوی که به بادش نداد. از غزلیات اوست: بستر شده در کوی تو خاکسترم امشب یا سوخته از آتش دل بسترم امشب جان دادم و فارغ شدم از محنت هجران یعنی که ز شبهای دگر بهترم امشب. نیز سراید: چون رد و قبول همه در پردهٔ غیب است زنهار کسی را نکنی عیب، که عیب است. نیز او راست: کس را نبینم روز غم جز سایه در پهلوی خود آن هم چو بینم سوی او گرداند از من روی خود. من به ویرانهٔ غم مرده و طفلان هرسوی سنگ بر دست که دیوانه نیاید بیرون. از رباعیات اوست: در کعبه اگر دل سوی غیر است ترا طاعت گنه است و کعبه دیر است ترا ور دل به حق است و ساکن بتکده ای خوش باش که عاقبت به خیر است ترا. * تا کی گوئی که گوی اقبال که برد؟ تا کی گوئی که ساغر عیش که خورد؟ اینها چه فسانه ست میباید رفت اینها چه بهانه ست میباید مرد. (از مجمع الفصحاء ج ۲ ص ۲۵). رجوع به مجمع الخواص ص ۱۳۸ و الذریعة ج ۲ ص ۵۵ و ۱۳۸ و ریاض العارفین چ تهران ۱۳۰۵ هـ . ق. ص ۱۱۸ و آتشکدهٔ آذر به تحشیهٔ آقای شهیدی ص ۸۹ و ریحانة الادب ذیل غزالی شود.
[ غَ زْ زا ] (اِخ) مغربی (۴۹۶-۵۵۵ هـ . ق.). علی بن معصوم بن ابی ذر، مکنی به ابوالحسن. از مردم مغرب و از علمای شافعی مذهب بود. او در «اسفراین» درگذشت. این قول زبیدی در مقدمهٔ شرح احیاء العلوم ص ۱۹ بود. در طبقات الشافعیة اولاً لفظ غزالی نیامده و ثانیاً تولد را ۴۸۹ هـ . ق. نوشته است، اما در سال وفات قول صاحب طبقات با نوشتهٔ زبیدی مطابق است و چنین است: «علی بن معصوم بن ابی ذر المغربی ابوالحسن من اهل المغرب، قال ابن السمعانی امام فاضل عالم بالمذهب ولد سنة تسع و ثمانین و اربعمائة (۴۸۹) و مات باسفراین فی شعبان سنة خمس و خمسین و خمسمائة». (۵۵۵ هـ . ق.). (از غزالی نامه ص ۲۹۵).
[ غَ ] (اِخ) هراتی . از شعرای هرات اواخر قرن دهم هجرت و با غزالی مشهدی معاصر بود، به هندوستان سفر کرد. او و شاعر مذکور با یکدیگر مطایبه داشتند. این شعر ازوست: او در اندیشه که چون خون غزالی ریزد من در اندیشه که اندیشهٔ دیگر نکند. نام و سال وفات او به طور تحقیق به دست نیامد. (از ریحانة الادب ج ۳ ص ۱۵۲). آذر در آتشکده آرد: غزالی از موزونان آن دیار (هرات) و شاگرد حیدر کلچه پز و در خدمت والد ماجد به عنوان سیاحت به هندوستان رفته در آنجا با مولانا غزالی مشهدی در خصوص تخلص مباحثات کرد و بالاخره فائق آمد. این چند شعر از اشعار او انتخاب و در این اوراق ثبت و قلمی شد: چشمت که به خونریزی عشاق سری داشت میکشت یکی را و نظر با دگری داشت. * از سگان سر کوی تو بسی منفعلم که به هم صحبتی همچو منی ساخته اند. * او در اندیشه که چون خون غزالی ریزد من در اندیشه که اندیشهٔ دیگر نکند. * معمورهٔ دل شد ز تو ویران به که گویم شهری که خراب است ز سلطان به که گویم. (آتشکدهٔ آذر چ آقای شهیدی ص ۱۵۴). صاحب مجمع الخواص او را از جملهٔ شعرای معاصر خود (قرن دهم) به شمار آورده، گوید: غزالی جنبک از مشهد مقدس است حریفی شاعرپیشه و مضحک و صحبت آرا بود. با مادر خود گردش میکرد و به خانهٔ اکابر اردو رفت و آمد مینمودند. به علت اشتراک در تخلص با مولانا غزالی (غزالی مشهدی) نزاع کرد و عاقبت قرار شد غزلی بگوید، اگر غزل خوبی باشد تخلص برقرار بماند وگرنه ترکش کند و در واقع غزل خوبی گفت. مطلع آن این است: نظر سویت نکردم وز گرفتاری حذر کردم ولی خود را گرفتار تو دیدم تا نظر کردم. (مجمع الخواص ص ۱۸۲).

کلمات هم‌قافیه با «غزالی»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «لی» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید