معنی غریو برآوردن
7 بازدید
[ غِ وْ بَ وَ دَ ] (مص مرکب) بانگ و فریاد برآوردن. شور و غوغا کردن. غریو برزدن. غریو برکشیدن. رجوع به غریو شود: غریوی برآورد برسان شیر بسی دشمن آورد چون گور زیر.دقیقی. سیاوش ز گاه اندرآمد چو دیو برآورد بر چرخ گردان غریو.فردوسی. تهمتن چو بشنید گفتار دیو برآورد چون شیر جنگی غریو. فردوسی (از فرهنگ اسدی). ز رستم چو بشنید اکوان دیو برآورد برسان دریا غریو.فردوسی. مردم غوری... بانگ و غریو برآوردند. (تاریخ بیهقی). از جرس نفس برآور غریو بندهٔ دین باش نه مزدور دیو.نظامی. چنان غریو برآورده بودم از غم عشق که بر موافقتم زهره نوحه گر میگشت. سعدی (بدایع). شنید این سخن بخت برگشته دیو به زاری برآورد بانگ و غریو. سعدی (بوستان).
کلمات همقافیه با «غریو برآوردن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر