معنی غرق شدن
19 بازدید
[ غَ شُ دَ ] (مص مرکب) فرورفتن در آب که از سر بگذرد. مستغرق شدن. انغماس. غرقه شدن. غَرَق. (منتهی الارب): آنگاه آگاه شدند که غرق خواست شدن. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۵۱۶). هیچ نمانده بود از غرق شدن. (تاریخ بیهقی ص ۵۱۶). کشتی من که در میان، آب گرفت و غرق شد گر بود استخوان برد باد صبا به ساحلم. سعدی (غزلیات مصحح فروغی چ بروخیم ص ۲۲۴). با طایفه ای از بزرگان به کشتی نشسته بودم که زورقی در پی ما غرق شد. (گلستان سعدی). غلام در اول محنت غرق شدن نچشیده بود. (گلستان سعدی). چه زیانستش از آن نقش نفور چونکه جانش غرق شد در بحر نور. مولوی. ای برادر یکدم از خود دور شو با خود آی و غرق بحر نور شو. || فرورفتن در چیزی : چو نان را بخوردن گرفت اردشیر بیامد همانگه یکی تیز تیر نشست اندر آن پاک فربه بره که تیر اندر آن غرق شد یکسره.فردوسی.
کلمات همقافیه با «غرق شدن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر