معنی غرغرة
6 بازدید
[ غَ غَ رَ ] (ع مص) به نیزه زدن در حلق. || آواز برآوردن گوشت وقت بریان کردن. (منتهی الارب). || آب در گلو گردانیدن. (منتهی الارب) (غیاث اللغات). ج، غَراغِر، الغرغرة بالغراغر الباردة و الحارة. (دزی). فارسیان تفریس کرده غراره گویند. (غیاث اللغات) (آنندراج). آب و دوائی که در گلو کنند و حرکتی دهند و بریزند. (از برهان قاطع). گردانیدن مایعی در گلو بی فروبردن آن. گردانیدن آبی یا مایعی دیگر در گلو برای شستن و پاک کردن آن از جراثیم بیماری. رجوع به تذکرهٔ داود ضریر انطاکی ج ۱ ص ۲۵۲ شود. غرغره ها مایعاتی هستند که برای شستن دهان و گلو به کار میروند و نباید وارد معده شوند. از آن جمله است غرغرهٔ بورات دوسود، غرغرهٔ قابض، غرغرهٔ کلرات دوپتاسیم و غرغرهٔ مسکن. (کارآموزی داروسازی دکتر جنیدی ص ۱۲۹): بنگر به خویشتن وگرت تیره گشت مغز بزدا ازو بخار، به پرهیز و غرغره. ناصرخسرو. || شکستن استخوان بینی. (منتهی الارب). کسر قصبهٔ بینی. (از اقرب الموارد). || شکستن سر شیشه. (از منتهی الارب). || درآوردن سربند شیشه. (از اقرب الموارد). || گردانیدن صدا در حلق. یقال: یغرغر الراعی بصوته؛ ای یردّده فی حلقه. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || آمد و شد کردن آواز در گلو. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || آواز برآوردن با گرفتگی صدا. (از اقرب الموارد). || به مرگ نزدیک شدن. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). آمد و شد کردن جان در حلق. (از منتهی الارب) (تاج العروس). رسیدن جان در گلو به وقت نزع. (برهان قاطع). گردانیدن جان در گلو. (دهار). گردیدن آب دهن باشد در گلو به هنگام نزع. (جهانگیری). || گلو بریدن. (منتهی الارب). ذبح. (اقرب الموارد). || (اِ) آواز با گرفتگی گلو. || آواز جوش دیگ. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). بانگ دیگ. (مهذب الاسماء). || چینه دان مرغ. (منتهی الارب). حوصلة. (اقرب الموارد). رجوع به غُرغُرَة شود. || حکایت آواز شبان. (از اقرب الموارد).[ غُ غُ رَ ] (ع اِ) چینه دان مرغ. (منتهی الارب). حوصلة. غَرغَرة. (اقرب الموارد). || سپیدی پیشانی اسب. غرة. (منتهی الارب) (آنندراج). سپیدیی است در پیشانی. (اقرب الموارد) (تاج العروس). || (ص) مرد بزرگ قدر شریف. (منتهی الارب) (آنندراج).[ غِ غِ رَ ] (ع اِ) یکی غِرغِر. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). ماکیان حبشه یا ماکیان بیابانی. (از اقرب الموارد). قسمی ماکیان. (دزی). غرغر. غرغرک. رجوع به غرغر شود. || یکی غِرغِر. گیاه بهاری که در کوه روید. (از تاج العروس).
کلمات همقافیه با «غرغرة»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «رة» برای سرودن شعر