معنی غرار

معنی غرار

6 بازدید
[ غِ ] (اِ) جوال. در لهجهٔ تبریزیان خرار و خرال و خارال گویند و آن را بر نوعی جوال بزرگ که از کنف سازند اطلاق کنند. این کلمه در عربی به صورت غِرارة آمده است : به هر مادحی مال بخشد جوالی به هر زائری زر بخشد غراری.فرخی. جوالی که از موی بز ببافند: شهی که در کرمش کس نیامده ست جهان به کیل در دهد و با غرار زر بخشد. ابوالمعانی (از فرهنگ شعوری). رجوع به غرارة شود.
[ غِ ] (ع اِ) ج، اَغِرَّة. (اقرب الموارد). دم تیر و نیزه و شمشیر. (منتهی الارب) (آنندراج): مگر غبار فتنه را که زمان از زمین بلا انگیخته بود تسکین دهد و غرار عنا را که قضا و قدر از نیام جفا آهیخته بود کُند، کنَد. (جهانگشای جوینی). || اندک از خواب و جز آن. (منتهی الارب) (آنندراج). خواب اندک. (دهار): و هر دو غرار پاس و نعاس او از مساکن جفون نفار و فرار گرفت. (ترجمهٔ تاریخ یمینی چ ۱۲۷۲ هـ . ق. ص ۴۲۴). واطاقتا از حسرت متواتری که گرفتارش را نه در دل قراری ممکن، و نه در دیده غراری متصور. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۴۴۲). || کالبد که بر آن پیکان دوزند تا درست گردد. (منتهی الارب) (آنندراج). || تیری که بدان تیرهای دیگر راست سازند. المثال الذی تضرب علیه النصال لتصلح. (اقرب الموارد). || روش. یقال: رمیت ثلاثة اسهم علی غرار واحد؛ ای علی مجری واحد. (منتهی الارب) (آنندراج). ولدت ثلاثة بنین علی غرار؛ ای بعضهم خلف بعض لیس بینهم جاریة. (اقرب الموارد). طریقه و طور. (غیاث اللغات). || اندازه. نمونه. || شتاب، یقال: اتاه علی غرار؛ ای علی عجلة. || مقدار، یقال: هذا الیوم غرار شهر؛ ای طول شهر. (منتهی الارب) (آنندراج). || غرار الصلوة؛ کمی در رکوع و در سجود و در طهارت، و منه الحدیث: لاغِرارَ فی الصلوة. (منتهی الارب) (اقرب الموارد) (آنندراج). || غرار التسلیم؛ سلام علیکم گفتن یا به علیک جواب دادن و بس. (منتهی الارب) (آنندراج). الغرار فی التسلیم، ان یقول سلام علیک؛ او ان یرد بقوله و علیک السلام بالافراد لا و علیکم السلام بالجمع. (اقرب الموارد). || (مص) ناروا گردیدن بازار. (آنندراج). کسادالسوق. (اقرب الموارد). ناروا شدن بازار. || کم شدن شیر ناقه. (اقرب الموارد) (آنندراج). کم شیری. || نقصان. (مهذب الاسماء). کمی و نقصان. (غیاث اللغات). || خورش دادن مرغ چوزه را. (منتهی الارب): غر الطائر فرخه؛ زقه، و منه یقال: غُرَّ فلان من العلم ما لم یُغَرَّ غیره؛ ای زق و علم. (اقرب الموارد). || چرانیدن شتر. (اقرب الموارد). || فرورفتن آب به زمین. نضب. غَرّ. (اقرب الموارد). || خوردن غِرغِر. غَرّ. (اقرب الموارد) (المنجد). || شریف شدن. غِر گردیدن. (المنجد). در اقرب الموارد به این معنی غرارة آمده : دین را سور و یا خود سِوار است و ملک را مرغ و یا عفار، و عزت را رکن و یا غرار، و مجد را نور یا عرار. (ترجمهٔ تاریخ یمینی چ ۱۲۷۲ هـ . ق. ص ۴۴۳). || مصدر دوم باب مفاعله به همهٔ معانی مغارَّة. رجوع به مغارة شود. امثال: سبق درته غراره؛ این مثل را در مورد شتافتن به چیزی قبل از هنگام آن گویند. (از اقرب الموارد).
[ غَ ] (از ع، مص) گول خوردن و فریب خوردن. در عربی به این معنی غَرّ و غِرَّة و غرور آمده است : کودکان را حرص می آرد غرار تا شوند از ذوق دل دامن سوار. مولوی (مثنوی). در بیوع آن کن تو از خواب غرار که رسول آموخت سه روز اختیار. مولوی (مثنوی). گفت در بیعی که ترسی از غرار شرط کن سه روز خود را اختیار. مولوی (مثنوی). چشم چون بندی که صد چشم خمار بند چشم تست اینسو از غرار. مولوی (مثنوی).
[ غَ ] (اِخ) ابن الادهم، از شجاعان سپاه معاویه در صفین بود و به دست عیاش بن ربیعهٔ هاشمی به قتل رسید. صاحب حبیب السیر آرد: روزی غراربن الادهم که در میان شامیان پهلوانی بود معظم، به میدان آمده عیاش بن ربیعهٔ هاشمی را به مبارزت خواند. عیاش ملتمس او را قبول نموده هر دو از اسب پیاده گشتند و مدتی درهم آویختند. آخرالامر عیاش غالب آمد و به یک ضرب شمشیر غراربن الادهم را به ته سر آورد. از آن ضربت اتباع امیرالمؤمنین شادمان گشته آواز تحسین به اوج علیین رسانیدند... در این اثنا دو مرد از بنی لحم به مواعید معاویه فریفته شده جهت طلب خون غرار به میان هر دو صف آمدند... (حبیب السیر جزو ۴ از مجلد ۱ چ ۱ تهران ص ۱۸۶).
[ غُ ] (اِخ) کوهی است به تهامة. (منتهی الارب). یاقوت در معجم البلدان گوید: نام کوهی در تهامه است و گمان می کنم این کلمه مرتجل باشد.
[ غَ رْ را ] (ع ص) مکار. سخت فریبنده. خداع. (المنجد). برای مبالغه است در معنای غارّ. (اقرب الموارد). رجوع به غارّ شود.

کلمات هم‌قافیه با «غرار»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «ار» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید