معنی غذو
7 بازدید
[ غَ ذْوْ ] (ع مص) خورش دادن: غذاه غذواً. (منتهی الارب) (آنندراج). غذاه بالغذاء؛ اعطاه ایاه، یقال: «غذی بلبان الکرم، و النار تغذی بالحطب». (اقرب الموارد). || مؤثر شدن و نافع بودن و کفایت کردن: غذا الطعام الصَبیَّ؛ نجع فیه و کفاه. (اقرب الموارد). || منقطع گردیدن بول: غذا البول. || بریدن شتر کمیز را: غذاه وبه. (منتهی الارب). غذا الجمل بولَه و غذا ببوله؛ قطع. و غذا بول الجمل؛ انقطع، لازم و متعدی است. (اقرب الموارد). || روان گردیدن آب: غذا الماء. (منتهی الارب). غذا الشی ء؛ سال. (اقرب الموارد). دویدن آب. (تاج المصادر بیهقی). || شتافتن. شتاب نمودن. (منتهی الارب) (آنندراج) (تاج المصادر بیهقی). || روان شدن خون رگ. (منتهی الارب) (آنندراج). دویدن خون. (تاج المصادر بیهقی). || پرورش کردن، یقال: غذوت الصبی باللبن؛ ای ربیته. (منتهی الارب) (آنندراج). بپرورانیدن. (تاج المصادر بیهقی). پروردن. || کاشتن گیاهی. (دزی ج ۲ ص ۲۰۳).
کلمات همقافیه با «غذو»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ذو» برای سرودن شعر