معنی غذاء
11 بازدید
[ غِ ] (ع اِ) خورش. (منتهی الارب). خوردنی که نشو و نمای تن و قوام تمام بدن بدان است و با لفظ چیدن و کردن مستعمل. (آنندراج). خوراک و آشامیدنی که بدان اغتذاء شود. ج، اغذیه. (اقرب الموارد). || پرورش که بدان بالیدگی و آراستگی جسم است. (منتهی الارب). هر آنچه نشو و نما و قوام تن بدان است. ج، اغذیه. (اقرب الموارد). ترکیب ها: - غذا چیدن. غذا خوردن. غذاخور. غذاخوری. غذا دادن. غذاده. غذا ساختن. غذاساز. غذا کردن. غذا کشیدن. رجوع به همین ترکیبات شود.[ غِ ] (ع اِ) جِ غَذیّ. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). بچه های گوسفند و بز. || قسمتهای کوچکی از مال. (اقرب الموارد). رجوع به غذی و غذوی شود.
کلمات همقافیه با «غذاء»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اء» برای سرودن شعر