معنی غانمی
6 بازدید
[ نِ ] (ص نسبی) غنیمت برنده. رجوع به غانمیان شود.[ نِ ] (اِخ) محمدبن محمدالغانمی مکنی به ابوسعد. وی کتابی تصنیف کرده که آن را قراضة الطبیعیات نام نهاده است و تصانیف دیگری هم دارد. در پند و اندرز سخنانی دارد و از آن جمله است: اقنع بالقلیل لنافع الذی لا یتبعه شر. رجوع به تتمهٔ صوان الحکمة ص ۱۰۴ و تاریخ علوم عقلی در تمدن اسلامی تألیف دکتر صفا ص ۲۳۴ شود.[ نِ ] (اِخ) محدثی است که به جد خود محمد غانم الغانمی نسبت داده شده است. محمد غانم از افاضل عصر خویش بوده و دیوان شعرش در همه جا شهرت داشته است. (انساب سمعانی ورق ۴۰۶).
کلمات همقافیه با «غانمی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «می» برای سرودن شعر