معنی غال
8 بازدید
(اِ) سوراخ گوسفندان در کوه. (لغت فرس اسدی). مغاره ای که شبانان به جهت شبها خوابیدن گوسفندان در صحرا و دامن کوه سازند. (برهان). شکاف کوه و مغاکی که حیوانات شب در آن خسبند و متبدل غار است. (انجمن آرا) (آنندراج). سوراخی باشد که جانوران صحرایی همچو روباه و شغال و کفتار و امثال آنها در آن بسر برند و بچه کنند. (برهان) (جهانگیری). غار و شکاف کوه. (برهان): کسی که غال شد اندر حسودی تو ملک خدای خانهٔ وی جای رحبه دادش غال. کسی که در دل او جای کرد خصمی تو به جای خانه و کاشانه چرخ دادش غال. عمارهٔ مروزی. بسا کس که ز بیمش بخلافی که درآورد فتاد از سر منظر به بُن غاری و غالی.فرخی. || در بعضی شهرهای جنوب خراسان مطلق سوراخ را غال گویند: کاسه غال دارد. کوزه غال شده است. || غال گذاشتن کسی را؛ کنایه از فریفتن او را. || به غال گذاشتن کسی را؛ با فریب او را ضامن دین خود کردن. || آشیانهٔ زنبور. (برهان) (انجمن آرا) (آنندراج) (جهانگیری). || ریشهٔ مضارع از غالیدن. به معنی بر پهلو غلطیدن. (فرهنگ اسدی) (برهان). رجوع به غالیدن شود. || (فعل امر، نف) غلطانیدن و امر به غلطانیدن. (آنندراج) (انجمن آرا). و از این ریشه است در ترکیب، کلمهٔ کنغال و کنغاله یعنی امردباز و غلام باره که در اصل کنگ غال بود یعنی امرد را می غلطاند. (از حاشیهٔ برهان قاطع چ معین از فرهنگ رشیدی). || (اِ) بوتهٔ زرگری . || (معرب، اِ) نوعی ماهی بزرگ، مأخوذ از اسپانیولی گال ، و ویکتور آن را همان ماهی موسوم به درس دانسته است. (دزی ج ۲ص ۱۹۸).(اِ) خانه. منزل. (فرهنگ فارسی معین). - پشهٔ غال؛ پشه دار و جای پشه. - || نام درخت نارون است که آن را شجرة البق گویند و ترکیبی از همین ریشه است. رجوع به پشه غال شود.قال. - به غال گذاشتن کسی را؛ با فریب او را ضامن دین خود کردن. - غال گذاشتن کسی را؛ کنایه از فریفتن او را. و رجوع به ترکیب غال گذاشتن در ردیف خود شود.[ غال ل ] (ع اِ) زمین پست درختناک. || روییدنگاه سلم و طلح. || گیاهی است. ج، غلان در همهٔ معانی. || خانهٔ چلپاسه. || (ص) بعیرٌ غال؛ شتر تشنه. (منتهی الارب).[ غال ل ] (اِخ) رودباری است. (منتهی الارب). غالة.
کلمات همقافیه با «غال»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ال» برای سرودن شعر