معنی عکل
6 بازدید
[ عَ ] (ع مص) به اندازه گرفتن. (از منتهی الارب). || مشتبه و دشوار گردیدن بر کسی کار. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || به رای خود دریافتن. (از منتهی الارب). به رای خویش گفتن. (تاج المصادر بیهقی) (از اقرب الموارد). || به گمان گفتن. (از منتهی الارب). حدس زدن. (از اقرب الموارد). || فراهم آوردن. (از منتهی الارب). جمع کردن چیزی را پس از متفرق بودن آن. (از اقرب الموارد). || راندن، یا سخت راندن شتر را. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || بستن زانوی شتر، و یا بازو بستن هر دو دست شتر را. (از منتهی الارب). یک پای شتر بستن. (تاج المصادر بیهقی). «رسغ»؛ دست شتر را با ریسمان به بازوی او بستن، و چنین ریسمانی را «عکال» گویند. (از اقرب الموارد). || بازداشتن و بند نمودن. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || بازگردانیدن. (از منتهی الارب). || بر زمین زدن. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || رخت بر هم نهادن. (از منتهی الارب). چیدن کالا بر همدیگر. (از اقرب الموارد). کالا بر هم نهادن. (تاج المصادر بیهقی). || مردن. || کوشش کردن در کار. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد).[ عَ کَ ] (ع مص) دردی ناک شدن چراغدان. (از منتهی الارب). گردآمدن دردی در چراغدان. (المصادر زوزنی) (از اقرب الموارد). پردردی شدن چراغدان. (تاج المصادر بیهقی).[ عَ کَ ] (ع اِ) لغتی است در عَکَر به معنی گروهی از شتران، اما «عکر» ارجح است. (از اقرب الموارد). رجوع به عکر شود.[ عِ / عُ ] (ع ص) ناکس و لئیم. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). و برخی آن را مخصوص مردان دانند. (از اقرب الموارد). ج، أعکال. (منتهی الارب) (اقرب الموارد).[ عُ ] (اِخ) از زنان جاهلی است و گویند از کنیزکان بوده است. و حارث و جشم و سعد و عدی، فرزندان عوف بن وائل بن قیس بن اد بدو نسبت دارند و آنان را بنی عکل گویند. (از الاعلام زرکلی به نق از جمهرةالانساب و اللباب). و رجوع به عُکلی شود.[ عُ کُ ] (ع ص، اِ) جِ عاکِل. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). رجوع به عاکل شود.
کلمات همقافیه با «عکل»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «کل» برای سرودن شعر