معنی عکس کردن
35 بازدید
[ عَ کَ دَ ] (مص مرکب) گردانیدن. باژگونه کردن. قلب کردن. (یادداشت مرحوم دهخدا). || منعکس شدن : بیهوش افتاد و اصلاً و قطعا زو نفس برنمی آمد... صفت او در آن ضعیفه عکس کرد و بیهوش افتاد... حالتی شگرف در حاضران پیدا شده بود، آن صفت در من عکس کرده و به همان صفت به قصر عارفان رفتم. (انیس الطالبین ص ۱۸۰).
کلمات همقافیه با «عکس کردن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر