معنی عکاس
4 بازدید
[ عِ ] (ع مص) ناصیهٔ یکدیگر را گرفتن. || قلب کردن و معکوس کردن سخن. (از اقرب الموارد). معاکسة. و رجوع به معاکسة شود.[ عِ ] (ع اِ) رسن که بدان دست شتر با مهار بندند تا رام گردد. (منتهی الارب). عکاس البعیر؛ ریسمانی است که در «خطم» شتر تا «رسغ» دست او بندند تا رام گردد. (از اقرب الموارد). در مثل گویند «دون هذا الامرعکاس و مکاس» یعنی سوای این کار موی پیشانی یکدیگر گرفتن است، یا آن از اتباع است. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد).[ عَ کْ کا ] (اِ ع، ص، اِ) کسی که عکاسی میکند و عکس می اندازد. (ناظم الاطباء). آنکه شغلش عکس برداری است. (فرهنگ فارسی معین). و رجوع به عکس شود.
کلمات همقافیه با «عکاس»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اس» برای سرودن شعر