معنی عوق
5 بازدید
[ عَ ] (ع مص) بند کردن و بازداشتن و برگردانیدن و بر تأخیر و درنگ داشتن. (از منتهی الارب) (آنندراج). حبس کردن و بازداشتن و منع کردن و بند نمودن. (ناظم الاطباء). منع کردن و منصرف کردن و به تأخیر واداشتن کسی در امری. (از اقرب الموارد). || ماعاقت المرأة عند زوجها و لالاقت؛ نچسبید آن زن به دل شوهر خود. (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). و اصل آن چنین بوده است: ماعاقت زوجها عن النظر و المحبة إلی الغیر و لالاقت عنده؛ آن زن منع نکرد شوی خود را از نگریستن و محبت ورزیدن بدیگران، و نچسبید به وی. (از اقرب الموارد).[ عَ ] (ع ص) مرد بی خیر. (منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء). مردی که در او خیری نباشد. (از اقرب الموارد). || آنکه از خیر بازدارد مردم را. (منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد). بازدارندهٔ از خیر. (ناظم الاطباء). || (اِ) خم وادی. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). پیچ و خم دره و وادی. (از اقرب الموارد). || زمانه. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). زمانه و دهر. (ناظم الاطباء): لایکون ذلک آخر عوق؛ آن آخر زمانه نباشد. || عائق و مانع: عاقنی عوق؛ بازداشت مرا عائق و مانعی. (از اقرب الموارد) (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء). ج، أعواق. (منتهی الارب) (اقرب الموارد).[ عَ ] (اِخ) موضعی است در حجاز، و برخی آن را به ضم «ع» خوانده اند، و بعضی دیگر ضم آن را غلط دانند. و عُوَق بر وزن «صُرَد» نیز خوانده شده است. (از منتهی الارب). زمینی است در دیار غطفان بین نجد و خیبر. (از معجم البلدان).[ عَ وَ ] (ع اِمص) گرسنگی. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). جوع. (از اقرب الموارد).[ عَ وَ ] (اِخ) بطنی است از عبدقیس. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (آنندراج). از آن بطن است منذربن مالک و محمدبن سنان عوفی. (از منتهی الارب).[ عَ وِ ] (ع ص) بازدارنده. (منتهی الارب) (آنندراج). بازدارنده از خیر و ممانعت کننده. (ناظم الاطباء). || مرد درنگ کننده. (از اقرب الموارد). عِوَق. (اقرب الموارد). || رجل عوق لَوِق؛ مرد گول شرمگین. (منتهی الارب) (آنندراج). مرد گول و احمق و شرمگین. (ناظم الاطباء). || مرد گرسنه. (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء).[ عِ وَ ] (ع ص) مرد بازدارنده از نیکی و حاجت. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). || درنگی کننده و بر درنگ دارنده. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). عَوِق. (اقرب الموارد). رجوع به عَوِق شود.(ع اِ) مانع خیر و بازدارنده. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). عَوق. (از اقرب الموارد). رجوع به عوق شود.(اِخ) نام پدر عوج است، و آنانکه آن را «عنق» گویند خطاست. (از منتهی الارب). و رجوع به آنندراج و ناظم الاطباء و اقرب الموارد شود.(اِخ) نام موضعی است. (منتهی الارب). جایگاهی است در بصره، که بنام قبیله ای که در آنجاست خوانده شده است. || حیی است در یمن. || جایگاهی است در حجاز. (از معجم البلدان).[ عُ وَ ] (ع ص) مرد بازدارنده از نیکی و حاجت، و درنگی کننده و بر درنگ دارنده و مانع و بازدارنده از هر چیزی. (منتهی الارب) (از آنندراج) (ناظم الاطباء). عائق. (اقرب الموارد). || بددل. (منتهی الارب) (آنندراج). مرد بددل و ترسو. (ناظم الاطباء). جبان. (اقرب الموارد). || آنکه پیوسته امور، او را از نیاز او بازدارد. (منتهی الارب) (آنندراج). آنکه پیوسته کارها او را از نیاز و حاجت خود بازدارد. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || هرکه بهر کار آهنگ نماید، بکند او را. (منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء). آنکه هر کاری را قصد کند، انجام دهد. (از اقرب الموارد). || رجل عوق؛ مرد درنگ کننده در مورد یارانش، زیرا امور او را از حاجتش بازمیدارد. (از اقرب الموارد).[ عُ وَ ] (اِخ) موضعی است در حجاز، که آن را عَوق نیز خوانند. (منتهی الارب). رجوع به عَوق شود.[ عُ وْ وَ ] (ع ص، اِ) جِ عائق. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). رجوع به عائق شود. || بازدارنده مردم را از حاجت خود، و یا جبان و ترسو و بددل. (از اقرب الموارد). و رجوع به منتهی الارب و ناظم الاطباء شود. || آنکه پیوسته امور او را از نیاز بازدارد. (منتهی الارب) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || هرکه بهر کار آهنگ نماید، بکند او را. (منتهی الارب) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «عوق»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وق» برای سرودن شعر