معنی عوس
5 بازدید
[ عَ ] (ع مص) کوشیدن و ورزیدن و رنج کشیدن جهت عیال. || قوت دادن عیال را. (از منتهی الارب) (از آنندراج) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || شب برگشتن گرد چیزی. (از منتهی الارب) (آنندراج). بشب گردیدن گرد چیزی. (از ناظم الاطباء). طواف کردن در شب. عَوَسان. (از اقرب الموارد). رجوع به عوسان شود. || گردیدن گرگ در پی خوردنی. (از منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). || جستجو کردن گرگ چیزی را که آن را شبانه بخورد. (از اقرب الموارد). || نگاهبانی و نیکو سیاست کردن مال. (از منتهی الارب) (از آنندراج) (از اقرب الموارد). نیکو پرورش کردن و نیکو سیاست و نگاهبانی نمودن شتران خود را. (از ناظم الاطباء). عیاس. (اقرب الموارد). رجوع به عیاس شود. || اصلاح کردن و نیکو کردن معیشت و زندگانی. (از اقرب الموارد). || وصف کردن چیزی را. (از اقرب الموارد).[ عَ وَ ] (ع مص) درآمدن کنج دهن وقت خنده و جز آن. (از منتهی الارب) (از آنندراج) (از ناظم الاطباء). داخل شدن گونه های شخص بطوری که گودال مانندی در آن ایجاد شود، و این وضع غالباً هنگام خندیدن پدید آید. (از اقرب الموارد).(ع اِ) نوعی از گوسپند. (منتهی الارب) (از آنندراج) (ناظم الاطباء). گوسفندها و کبش های سفیدرنگ. (از اقرب الموارد). || جِ عَوساء. (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). رجوع به عوساء شود. || جِ أعوَس. (ناظم الاطباء). رجوع به اعوس شود.(اِخ) موضعی است در شام، و گویند که آن نام موضع نیست بلکه همان صفت گوسفند است. (از معجم البلدان).
کلمات همقافیه با «عوس»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وس» برای سرودن شعر