معنی عودة
7 بازدید
[ عَ دَ ] (ع مص) برگردیدن. نو بازگشتن. (از منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء). بازگشتن بسوی کسی پس از روی گردان شدن از وی. (از اقرب الموارد). عودت. عَود. مَعاد. رجوع به عود و عودت و معاد شود.[ عَ دَ ] (ع ص، اِ) مؤنث عود. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). ماده شتر و یا گوسپند کلانسال. (ناظم الاطباء). رجوع به عَود شود. و آن برای میش ماده به کار نمیرود. (از ذیل اقرب الموارد). ج، عِوَد. (اقرب الموارد): و چون بزرگ شود [ بچهٔ ناقه ] و دندان ناب او بزرگ شود، نر را عود خوانند و ماده را عودة، و آن در چهارده سالگی بود. (تاریخ قم ص ۱۷۷).[ عَ دَ ] (اِخ) ابن حرب، مشهور و ملقب به ابوتایِه حویطی (۱۲۷۵-۱۳۴۲ هـ . ق.). وی از شیوخ شجاع عرب در بادیه بشمار میرفت و در انقلاب و مبارزهٔ عرب به مخالفت با ترکان عثمانی در جنگ بین الملل اول، او را سهم بسزایی بوده است. عوده از دوستان نزدیک لورنس عرب بود و سرگذشت وی با داستانهایی درآمیخته است. رجوع به الاعلام زرکلی ج ۵ ص ۲۷۲ شود.[ عِ وَ دَ ] (ع اِ) جِ عَود. رجوع به عود شود.[ عَ دَ ] (اِخ) حسین بن مصطفی. رجوع به حسین عودة شود.
کلمات همقافیه با «عودة»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دة» برای سرودن شعر