معنی عواء
8 بازدید
[ عَ وْ وا ] (ع ص، اِ) سگ. (از اقرب الموارد). || سگ بابانگ. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). سگی که بانگ و فریاد بسیار کند. (آنندراج) (غیاث اللغات) (از اقرب الموارد). || مقعد و کون و بن مردم. (از منتهی الارب) (از آنندراج) (ناظم الاطباء). اِست. (اقرب الموارد). || شتر کلانسال. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). بزرگسال و ناب از شتران. (از اقرب الموارد). || (اِخ) منزلی مر ماه را، و آن پنج یا چهار ستاره است به شکل الف، از برج سنبله. (منتهی الارب) (از آنندراج) (از غیاث اللغات) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). و آن را «ورک الاسد» نیز مینامند، زیرا آن در دم «برد» ظاهر میگردد گویی که بدنبال آن میرود و بانگ و فریاد برمی آورد، و بهمین جهت عرب آن را «طاردةالبرد» و «عواءالبرد» نیز نامند. (از اقرب الموارد). و بفارسی آن را «متراک» گویند. (از ناظم الاطباء). عرقوب الاسد. (تاج العروس). منزل سیزدهم است از منازل قمر، و آن از آخر صرفه است تا ۱۷ درجه و ۸ دقیقه و ۴۴ ثانیه از سنبله. و این نزد احکامیان منزلی ممتزج از سعد و نحس باشد. (یادداشت مرحوم دهخدا). پنج کوکب است روشن بر سینهٔ عذراء در جناح او، سه از آن بر یک خط از صرفه در جهت جنوب او، و دو دیگر بر یک سطر، و جمله بر شکل کاف اند، و آن منزل سیزدهم است از منازل قمر. و رقیب آن [ کلب ] مؤخر است. (جهان دانش ص ۱۱۹). || نام شکل پنجم از اشکال شمالی، و آن بصورت مرد استاده است و دستها کشیده، به دست راست عصا گرفته. و کواکبش بیست ودو است. (از آنندراج) (از غیاث اللغات). او را صیاح و حارس السماء نیز گویند. و کواکب او بیست ودو در نفس صورتند و یکی خارج آن. و او بر صورت مردی است عصا در دست گرفته در میان کواکب فکه و بنات النعش. و عرب کواکبی را که بر سر او بر منکبین و عصای او باشند ضباع خوانند، و آنها را که بر دست چپ او و ساعد و ماحول آن باشند اولاد ضباع، و ستاره ای که بر فخذین او باشد سماک رامح خوانند. و عرب سماک را به انفراد حارس السماء و حارس الشمال نیز خوانند بواسطهٔ اینکه پیوسته پدید باشد و در تحت شعاع مختفی نشود، و کوکبی را که بر ساق چپ او باشد رمح خوانند. (از نفائس الفنون، علم صور کواکب). رجوع به جهان دانش و ناظم الاطباء و نیز رجوع به عوا شود.[ عُ ] (ع اِ) عوا. بانگ گرگ و سگ و جز آن. (از منتهی الارب) (ناظم الاطباء). بانگ گرگ و سگ و شغال و روباه و آهو. (آنندراج) (غیاث اللغات): طالع او به طوع دبران ادبار و غوای عوای خذلان منحوس شد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۲۴۷). - پرعوا؛ با بانگ بسیار. پر هیاهو و فریاد و بانگ : سماع مطربان به گرد او درون زئیر شیر و گرگ پرعوای او.منوچهری.[ عُ ] (ع مص) دهن پیچیده بانگ کردن سگ، یا آواز زشت دراز برآوردن. (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء) (آنندراج). پیچاندن سگ خطم و پیشِ بینی خود را و آواز دادن و یا آواز بلند دادن وی در حالی که صدای او صاف نباشد. (از اقرب الموارد). || خم دادن چیزی را. || به سی سالگی رسیدن مرد و قوی دست گردیدن او و سخت پیچیدن پنجهٔ دیگران را. (از منتهی الارب) (از آنندراج) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || دروغ داشتن سخن کسی را و برگردانیدن. (از منتهی الارب) (آنندراج). تکذیب کردن کسی را و دروغ داشتن سخن او را. (از ناظم الاطباء). رد کردن شخص سخنان کسی را که از او غیبت کرده است. (از اقرب الموارد). || بسوی فتنه خواندن. (از منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). عَیّ. عَوّة. عَویّة.
کلمات همقافیه با «عواء»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اء» برای سرودن شعر