معنی عنفوان
7 بازدید
[ عُ فُ ] (ع اِ) اول هر چیزی و خوبی و حسن آن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء)؛ عنفوان شباب؛ جوانی و یا ابتدای خوبی و بهجت آن. (از اقرب الموارد). اول هر چیز و آغاز جوانی. (غیاث اللغات) (آنندراج). لغت عنفوان، وزن فنعلان است از مادهٔ «عفو» بمعنی خالص و برگزیده و یا وزن فعلوان است از مادهٔ «عنف» بمعنی عدم رفق و مدارا، زیرا ابتدای جوانی دارای حالتی غیر رفق آمیز است. و یا مبدل از مادهٔ «أنف» است، چنانکه گویند: «اعتنفت الشی ء» بمعنی «إئتنفت الشی ء»؛ یعنی از آن چیز استقبال کردم. (از اقرب الموارد): هم یخرجون عنفواناً؛ أی اولاً فأولاً؛ یعنی آنان یکی پس از دیگری خارج میشوند. (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). عنفو. رجوع به عنفو شود: بسبب مآثر ملکانه که در عنفوان شباب و مطلع عمر از جهت کسب ممالک موروث بجای آورده است... (کلیله و دمنه). عنفوان شباب که ذهن و خاطر در غایت حدت و صفا و قریحت و فطنت در کمال نشو و نما باشد. (سندبادنامه ص ۶۲). در طراوت جوانی و عنفوان شباب بود و تجربت نایافته و نیک و بد نادیده. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۱۵۳). در نفرت جوانی و حسرت امانی و عنفوان زندگانی فروشد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۳۶۱). اتفاقاً در آن میان جوانی بود که میوهٔ عنفوان شبابش نورسیده. (گلستان سعدی). چندانکه مرا شیخ... ابوالفرج بن جوزی... ترک سماع فرمودی و به خلوت و عزلت اشارت کردی عنفوان شبابم غالب آمدی. (گلستان سعدی). در عنفوان جوانی چنانکه افتد و دانی. (گلستان سعدی). با عنفوان جوانی و حداثت سن، نقابت سادات علویه به شهر قم و نواحی قم بدو مفوض بوده است. (تاریخ قم ص ۲۲۰).
کلمات همقافیه با «عنفوان»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ان» برای سرودن شعر